خرید بک لینک

تمام مسیر را دویدم ... این راه رفتن عادی نبود! تنها یک ساعت مرخصی گرفته بودم و دنیایی کار ناتمام را روی میزم رها کرده بودم قرار بود یک کاتالوگ بدهم و برگردم! پس یک ساعت زمان خوبی بود... ناخودآگاه پرتاب شدم به چندین سال قبل! آن زمان که این آدم به حد یک قدیس برایم مقدس و البته مهم بود همان زمان هایی که بزرگترین رویایی که تصورش را می کردم دیدار با او در سیل جمعیت بود اما ابر و باد و خورشید و فلک به اراده ی خدا مرا در قالب کسی که میتواند با او در زمینه ی کار، همکاری کند در مقابلش قرار داد... آن روز چقدر به خودم رسیده بودم و چقدر سعی کرده بودم شخصیت را تمرین کنم تا مرا دوست بدارد! دختری بودم که تا آن تاریخ به احدی فکر نکرده بودم و ذهنم باکره ای تمام عیار بود... اما آن روزی که به دفتر کارش رفتم او رکیک ترین حرفها را نثارم کرد وبی شرمانه ترین پیشنهاداتش را به من داد... خوب یادم است که وقتی از آنجا آمدم انگار که ساعت های متمادی کتک خورده بودم ... نتوانستم به هیچکس چیزی بگویم زبانم قفل بود و تنها این قفل را برای صمیمی ترین دوستم سعیده باز کردم! همان زمان مثل قطره ای اشک... نه این مثال تکراری است! مثل خرواری غذای مسموم بالایش آوردم! غذایی که از اول هم لقمه ی دهان من نبود و انسان چیزی را که بالا آورد هرگز نمیخورد...!

حالا 8 سال گذشته است و من دیگر آن دختر بی تجربه و عاشق نیستم که هر گونه متلک و اشاره ی رکیکی را تحمل کند و بخندد! اما او الان مشتری ماست و من باید برایش کاتالوگ محصولاتمان را خودم ترجمه شان کرده ام ببرم و توضیحاتش را بدهم روبروی محل کارش هستم! ظاهرم آشفته است، سرگیجه دارم و بی حوصله ام ... از استرس خبری نیست از علاقه هم همینطور وارد دفترش میشوم و خودم را معرفی می کنم و میگویم با آقای... تشریف دارند؟! فکر می کنند هوادارش هستم اما نمیدانند که چه به اجبار اینجا ایستاده ام! وراندازم می کنند و میگویند منتظر شوم... نگرانم ! نگران عقربه هایی که می گویند تنها نیم ساعت از مرخصی ام مانده و باید برگردم... و خانم های روبرو شاید فکر می کنند من نگران دیدار با کسی هستم که نگران زیاد دارد... یک ربع معطل میشوم که در باز می شود و در چارچوب در قرار می گیرد... سلام گرمی می کند و راهنمایی ام میکند!

چقدر پیرتر شده و دوست نداشتنی تر... مینشینم روبرویش و سی دی کاتالوگ را تحویلش می دهم و توضیح می دهم و او هر بار سرش به گوشی اش گرم است و گهگاهی می گوید خووووب دیگه چه خبر؟! در این سالها چه کردی؟ چرا انقدر لاغر شدی؟! موقع خداحافظی می گوید هنوز غرب تهرانی؟ سرم را تکان می دهم که میگوید من آنجا یک شبه دفتر دارم!!! همدیگر را ببینیم... گلویم خشک می شود.. سرم گیج می رود...دنیایی توهین به دهانم میاید که بگویم... بغض میکنم به عظمت تمام سالهای معصوم نوجوانی ام که پرپر این آدم شد... که این آدم شد بت نوجوانی من... این فاحشه ی مغزی! این مرد خیابانی... این وقیح و بی وجدان! هیچ چیز نمیگویم و بیرون میایم... تا خود محل کار اشک میریزم... چرا چیزی به او نگفتم!؟!!!

حرفم که تمام میشود مادرم با عصبانیت میگوید: این همه سال چرا برای من نگفتی همان بار اول اینها را به تو گفت؟! خجالت کشیدی؟ تو که نبایدخجالت می کشیدی !!!

- همان سال ها به سعیده گفتم همه شان را با جزئیات... بغضم می شکند... مقدمه ی به هم خوردن رابطه ی من و سعیده هم همین نکبت بود... مامان خسته شدم! چرا این آدم ها انقدر کثیف و بی وجدانن... چرا همه منفعت طلب و حیوان شدند؟!

یک شبهایی خالی از اکسیژن می شوم... خالی از زندگی! دلم میخواهد بخوابم و عمودی بروم داخل قبرستان...

برچسب: نویسنده: آرین اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 7:01

صفحه بندی