خرید بک لینک

از اولش هم احساساتی نبودم، وقتی در مراسم روضه خوانی های اجباری مدرسه بچه ها بابت نوحه ها خون گریه میکردند من هر چقدر به بدبختی ها و نمره ی انضباط دوازدهی که قرار است موجبات تنبیهم را فراهم کند و... فکر میکردم باز هم گریه ام نمیامد، یادم نمیرود که توی سینما وقتی فیلم "متولد ماه مهر" را دیدیدم و همه ی سالن با سکانس های پایانی گریه میکردند از گریه شان خنده ام گرفت... اما از آنجایی که کلا افراط و تفریط عضو لاینفک زندگی ام است اینجای قضیه هم رد پایش را گذاشت...

سال 82 بود که یک سریال کره ای به نام "پزشکان" از شبکه ی پنج پخش میشد، فکر میکنم شب های چهارشنبه ... قسمت آخر این سریال قهرمان داستان که پزشکی خوشتیپ و مغرور بود از دنیا میرود و عشقش به تلخی با او خداحافظی میکند... شبی که این قسمت را داد مادرم مثل ابر بهار اشک ریخت و هم دردی کرد و من فقط به این حجم از همدردی خندیدم... دوباره شعار سر دادم که اینها سریال است و این بازیگران هیچ ربطی به نقشی که بازی میکنند ندارند اما خنده ی آن شب من کاملا تصنعی بود! به طرز شگفت انگیزی بابت دیدن آن صحنه ها گریه ام گرفته بود و بغض دقیقا تا لبه ی چشمم میامد و قورتش میدادم... انقدر حالم بد بود که دلم میخواست یک جایی را پیدا و حسابی گریه کنم! اما به چه بهانه ای؟ بگویم چه شده؟ آن زمان ها که نه سنم به شکست عشقی قد میداد و نه حجم کاری سرم ریخته بود که بگویم فشار روانی است! عمده مشکلات معطوف میشد به مدرسه که آن هم وقتی شاد و سرخوش از در داخل شده بودم یعنی هیچ مشکلی نبوده...بد مصیبتی بود... یادش به خیر... درست یک ساعت بعد از آن سریال وقت "نقطه چین" میرسید و من هر لحظه به خودم میگفتم نیلوفر! گریه نکن... یک ساعت دیگه با دیدن نقطه چین همه ی این حالت ها یادت میره پس طاقت بیار... نقطه چین هم پخش شد اما باز من حالم خوب نشد... مسخره است که بگویم دم صبح از خواب پریدم و یک دل سیر بابت آن عاشق و معشوق سریالی اشک ریختم ولی باز افاقه نمیکرد! داخل کلاس و زنگ تفریح و حتی وقتی با لیلا به خانه برمیگشتیم و چرت و پرت میگفتیم باز هم حواس من جمع آن سریال لعنتی بود و بغض میکردم... دو روز گذشت و خدا بهانه را به دامنم انداخت! خدا رحمت کند خاله مینو را... طبق معمول همه ی آخر هفته ها که با او بودیم دفترچه ی نقاشی کیمیا(که الان برای خودش طراح لباس است) آورد و نشانمان داد که ببینین این بچه با این سن کمش چه نقاشی هایی میکشد... مادرم نگاهی به دفتر انداخت و شروع کرد به تعریف کردن و بعد برای شیرین تر کردن بحث گفت من 5 سال نیلوفر را کلاس نقاشی نوشتم اما هیچی نشد (این شوخی بوده و هست که همیشه میکنم و هیچوقت بابتش ناراحت نیستم) وای که چقدر از این حرف مادرم خوشحال شدم... شب که به خانه برگشتیم بهانه دستم بود برای همین بدون واهمه یک ساعت تمام عر زدم!! مادرم بیچاره گیج شده بود که یعنی یک جمله حرف من انقدر دردناک است؟! هوش و ذکاوت مادرانه اش اجازه نداد باور کند من برای یک جمله حرف اینطوری گریه میکنم اما مسخره بودن بهانه ی اصلی هم آنقدر باور ناپذیر بود که اگر میگفتم عذر بدتر از گناه بود

درست 15 سال از آن دوران گذشت... و امروز در خرداد ماه 97، من دختری هستم که تا ماههای دیگر به سی سالگی قدم میگذارم... اگر بگویم یک هفته ای است بر سر موضوعی به همان مسخرگی فیلم کره ای حالم بد است، بی دلیل گریه میکنم، افسردگی میگیرم و سر خودم را با هر چیزی گرم میکنم افاقه نمیکند دروغ نگفته ام... موضوع به قدری مسخره است که حتی قابل گفتن در این وبلاگ که ریز و درشت زندگی ام را نوشته ام نیست...اما به قدری اندوهگینم کرده است که حال خودم را نمیفهمم... وقتی اوضاع و احوال پریشان و گریه هایم را میبینم میخندم که چه دلیل احمقانه ای پشتش قایم شده... و خدا رو شکر در سن و سال فعلی، با یک کار فوق سنگین و دغدغه های ریز و درشت آنقدر بهانه ی جدی دارم که برای این بهانه ی مسخره گریه کنم و همه هم به من حق بدهند...

انسان ها شاید اینگونه ضعیف میشند وقتی مدت ها بابت بزرگترین اتفاقات قوی بوده اند...

برچسب: نویسنده: آرین اکبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 19:34

صفحه بندی