خرید بک لینک

مرد ثروتمندی است! آرزویی مادی نمانده که برآورده نشود، از آن بیرون سراب آبکی زندگی اش عجیب غلط انداز است... چه کسی میداند پشت آن همه رفاه و آسایش مطلق آرزویی خوابیده است که کلید براورده شدنش داخل قفل شکسته است!

همیشه آرزو داشت که پسرش را، همانکه از هیچ امکاناتی برای به ثمر نشستنش دریغ نکرد و جز میوه ای کال برایش ثمری نداشت در کنارش داشته باشد، عصای پیری و روزهای تنهایی هایش باشد اما حالا او شده اولین دشمن قسم خورده اش... میداند که همه ی امید و آرزوی پدر و مادرش همان دختر بچه ای است که نوه ی آنها نام دارد اما برای اینکه ساعتی کنارشان باشد باید التماس کنند و هزار جور حرف بشنوند... پسرش ناخلف است، آنقدر ناخلف که وقتی پدر قبل از جراحی قلب بازش تمام انتظارش را گریه کرد هم نتوانست یک لحظه نوه اش را ببیند! آن زمانها بود که فهمیدم اگرچه ثروت و رفاهش افسانه ای است تنگنای زندگی اش هم فقط در فیلم های تراژدی قابل دیدن است... حاضر است همه ی زندگی اش را بدهد که داشته باشد... فرزند ناخلفش را میگویم! ثروت وقتی در کفه ای قرار میگیرد که کفه ی مقابلش پسر ناخلفش نشسته عجیب سبک و بی مقدار میشود...

تنهایی هایشان موجب میشود گهگاهی بهشان سر بزنیم و با هم حرف بزنیم، صحبت از فوتبال میشود، از سیاست و از رسانه... نمیدانم چه میشود که صحبت از مدافعان حرم میشود... با همان لحن همیشه مطمئنش میگوید: اینها را میبینی که میروند؟! یک میلیارد و اندی به خانواده شان خون بها میدهند... نگاهم در نگاهش میماسد یاد آن ویدیو میافتم...

........

پیرزن است اما نه آنقدر کهنسال که تمام بدنش بلرزد... لرزش بدنش فریاد میزند که عصبی است و شاید شوکه! میگوید از وقتی خبر شهادت پسرش را شنیده است شوکه شده و لرزش گرفت,ه است... میگوید پسرش در کارهای خانه کمکش میکرد و اهمیت نمیداد اینها کارهایی دخترانه است! از روزهایی میگوید که در مغازه ی کوچکش مینشست و پسرش برایش شیرینی و بستنی میاورد و میدانست چه دوست دارد! بغض میکند و ادامه میدهد که از شهادت پسرش نمرده است اما دارد از حرف مردم ذره ذره آب میشود و میمیرد...میگوید که مردم میپرسند چقدر پول گرفت,ی؟! به سن و سال پیرزن نگاه میکنم، به لرزشی که اندامش را چنگ انداخته، به بغضی که گریه میشود وقتی میخواهد از پسرش بگوید... به اینکه پسرش ناخلف نبود! اینکه چقدر دوستش داشت و حالا که نیست میپرسند چقدر معامله اش کردی؟!

.......

به پدری نگاهی میکنم که میداند حس پدری را، عشق به فرزند حتی ناخلف ترینشان، به پدری که حاضر است همه چیزش را بدهد که پسرش ساعتی کنارش بنشیند... به کسی که میداند هیچ قیمتی ندارد فرزند، هیچ بهایی برای خونش وجود ندارد و باز بی رحم میشود...

برچسب: نویسنده: آرین اکبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 19:34

صفحه بندی