از آن بعد از ظهری که سر زده به خانه مون اومدی تا هدیه ی تولد مادرم رو بدی تا لحظه ای که قبل از خداحافظی گفتی دیگه مانتو نخرم چون خودت برام میدوزی ... تا روزی که خبر مرگت رو شنیدم فقط یک هفته زمان برد... باید اعتراف کنم یک زمان هایی اصلا یادم میره مردی! مثلا وقتی میرم مغازه و به جای یک روسری دستم میره که دو تا بخرم، مثل وقتهایی که ناخودآگاه با خودم تکرار میکنم یادم باشه اگه کیمیا اومد خونمون فلان چیز رو نشونش بدم یا فلان حرف رو به اونم بگم که بخندیم، مثل همون مراسم چهلمت که دنبالت میگشتم که بشینم پیشت تا با هم حرف بزنیم و مراسم زودتر تموم بشه! اما این وسط خودت بیشتر کمکم میکنی که باور کنم نمردی... وقتی زنده تر از همیشه میای تو خوابم، میزاری حسابی بغلت کنم و ببوسمت... وقتی توی خوابم هم میدونم که از یه دنیای دیگه ای... کیمیا... من فکر میکردم داغ رفتنت خیلی برام گرون تموم میشه ولی اتفاقا رفتن تو عین نرفتن بود! تو از اون آدمهایی هستی که تازه با رفتنت شروع شدی... از روزی که بدون خداحافظی مسافرت کردی من بیشتر از زمان زنده بودنت میبینمت... هر شب و زنده تر از وقتی که بودی... تو تلقی من رو از دنیای اموات هم کاملا به هم ریختی عزیزم... یادت میاد بعد از فوت مامانت تا مدتها بی انگیزه و افسرده بودم؟! باید بگم بعد از رفتن تو هیچکدوم از اون اتفاقات نیافتاد... خودم رو راحت پیدا کردم چون تو رو اصلا مرده تصور نمیکنم ... حس خوب اینکه یکی از بامعرفت ترین و عزیزترین دخترخاله های دنیا رفته یه مسافرتی که من هم دیر یا زود باید برم و اون حتما از تجربیاتش برام میگه و مسیرم رو هموار میکنه باعث میشه دلتنگت نباشم... مرسی که انقدر خوبی! حتی بعد از رفتن همیشگیت...
برچسب:
نویسنده: آرین اکبریپور