خرید بک لینک
هر بار بلند میشدم هنرنمایی کنم به من اخم میکرد، گهگاه هم مسخره را چاشنی آن ابروهای گره کور خورده اش، آن وقت هایی که بین تمام بچه های فامیل من بودم که کلی شعر حفظ بودم همیشه برایم شکلک در میاورد، دیگر به یقین رسیده بودم قیافه ام را دوست نداشت زشت بودم و او زیادی به قیافه نگاه میکرد، خب البته چاق هم بودم که مزید بر علت شده بود که دیگر دوست داشتنی ن باشم, کشف کرده بودم که دختر های قوی را دوست دارد.... قوی نبودم! پس این هم یک امتیاز منفی به حساب می آمد...

راستش در دو سالی که عاشق اولین عشق زندگی ام، ناشیانه ترین احساسی که تجربه کرده ام و شاید پاکترین آن بوده ام، همان عشقی که الان فقط خاطراتش باقی مانده و خنده های از ته دل و علامت سوال بزرگی که بر اثر چه فعل و انفعالاتی معشوق من شد؟! خیلی سعی کردم خودم را عوض کنم، دیگر شعر حفظ نکردم تا مسخره ام نکند، قیافه ام را تا جایی که میتوانستم تغییر دادم، اهل دعوا شدم که زورم را نمایش بدهم، دیگر نخندیدم، دیگر موسیقی هایی که دوست داشتم گوش ندادم و در یک کلام دیگر خودم نبودم... این لباسی که دوختم و تنم کردم تا برایش جلوه گری کنم آنقدر برای افکارم تنگ و گشاد بود که مضحکه ای منفور از من ساخت! شاید این ارزنده ترین تجربه ام بود که یاد گرفتم دیگر هیچوقت خودم را ترک نکنم، برای خوش آمد دیگری چیزی را وانمود نکنم که نیستم، ادای روشن فکری در نیاورم که تحسینم کنند، ژست ایمان و اخلاص نگیرم در حالی که مومن و مخلص نیستم، کتابهایی که نمیخوانم را تبلیغ نکنم، ادای گوش دادن موسیقی کلاسیک در نیاورم، خودم باشم, که راحت ترم! دیگر خودم را گم نکردم که دیگری را پیدا کنم ...

برای یک عشق همه چیزمان را بدهیم، وقتمان، احساسمان و حتی اطمینانمان را سخاوتمندانه خرجش کنیم اما همیشه یک چمدان گوشه ای از رابطه بگذاریم، درونش علائقمان، ارزشهایمان، اصولی که برایش زندگی میکنیم را پر کنیم... شاید بهتر است بگویم درونش خودمان را لبریز کنیم، این چمدان را خرج هیچ شخص و رابطه ای نکنیم هیچ چیزی ارزش ندارد که خودمان را بفروشیم... تا اگر روزی رفت بیخود! نشویم...

تذکر مهم: ماجرای عشق و عاشقی مذکور مربوط به 10 تا 12 سالگی میشه!

برچسب: نویسنده: آرین اکبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 19:34

صفحه بندی