خرید بک لینک

اول

آن تابستان یکی از بدترین تابستان های زندگی ام بود، تابستان سال 92 را میگویم! خوب شروع شد و یکدفعه متوسط و سپس به گند کشیده شد آنقدر که تمام روزهای خوب ابتدایی اش را هم کم رنگ و بعد از آن بی رنگ کرد ... شاید به این خاطر بود که وقتی شیما پیشنهاد کار برای یک انتشارات را به من داد بدون اینکه فکر کنم حوصله دارم یا اصلا میتوانم قبول کردم که از آن فضای کوفتی خلاص شوم در یک کلام بگویم بی حوصله تر از این بودم که زندگی کنم برای همین بعد از قبول کار فهمیدم چه خریتی کردم! چرا که اگر چه سه ماه برای تحویلش وقت داشتیم دو ماه را بی کار گشته بودم و هیچ کاری نکردم ... به همین خاطر بود که ماه آخر تقریبا روز و شبم یکی شده بود و مشغول انجامش بودم

آن روز برادرم تلویزیون نگاه میکرد و من مدت ها بود نه تلویزیون ایران و نه ماهواره و نه هیچ چیز دیگری را نگاه نمیکردم چون هیچکدامشان برایم جذاب نبود... نگاه گذرایی به تلویزیون انداختم پژمان جمشیدی بود که کنار سام درخشانی نشسته بود ... اگر بگویم آنقدر حواسم پرت کار بود و بی توجه به آنچه تلویزیون نشان میداد که اصلا نفهمیدم اینها دارند سریال بازی میکنند اغراق نکردم، یعنی حتی دیدن یکی از بازیکنان سابق تیم پرسپولیس هم من را مجاب نکرد که ببینم موضوع از چه قرار است، با خودم فکر کردم شاید میخواهند یک روز از زندگی پژمان یا سام را به تصویر بکشند و برای جذاب تر شدنش دیگری مجری این مستند یک روزه است... سرم را در لپ تاپم کردم و بقیه ی کارهایم را ادامه دادم که ناگهان پژمان از خودش صدای گربه درآورد و سهند از خنده ترکید! شاید آن صدای گربه و یا شاید گفتن این جمله ی سام درخشانی که: صدای یکی از گربه های بی خانمان بود من رو به سمت این سریال کشاند... سریالی که هر شب، کمتر از یک ساعت من را فضای گند ذهنی ام میکند و میخنداند، گاهی آنقدر میخندیدم و به خلا فراموشی می رفتم که انگار بیهوش میشدم از فضای واقعیت!

من پژمان جمشیدی را به خاطر پوشیدن پیراهن خوشرنگ پرسپولیس، توپ زدنش در این تیم، برای آن حضور فراموش نشدنی اش در بازی مقابل سپاهان، بازی های ملی اش حتی با یک گل! دوست داشتم برایش احترام خاصی قائل بودم و حالا باید بگویم به خاطر تک تک روزهایی که توسط این سریال خندیدم و از جهنمی که ساخته بودم مرخصی میگرفتم بیشتر دوستش داشتم و برایش احترام قائل بودم

پژمان اما با موفقیت سریالش رسما وارد دنیای بازیگری شد فراتر از یک بازیگر که برای گیشه از او استفاده شود در تئاتر حضور پیدا کرد، زحمت کشید و جنگید تا ثابت کند میتواند در این عرصه هم موثر باشد و بیشتر از زحماتش توهین شنید، مسخره شد و مورد تهاجم طعنه ها قرار گرفت ... دو سال با تاخیر برنامه ای که پژمان جمشیدی مهمان رشید پور بود را دیدم، رضا رشید پور مجری مودب، با شخصیت، دوست داشتنی، با سواد و با کلاس کاری بالا هر بار در مقابل یک مهمان قرار میگرفت کفه ی ترازوی احترام را قطعا به نفع خودش پایین میکشید اما پژمان جمشیدی به قدری در این مبارزه قشنگ ظاهر شد که برای اولین بار از به چالش کشیده شدنش عصبانی شدم، کسی که پاسخ هر سوالی، هر چقدر بی ربط و شخصی را در نهایت احترام میداد ، پیش از هر اظهار نظری بارها تاکید میکرد این صرفا نظر شخصی اوست و قابل تعمیم نیست و در مقابل هیچ نقدی گارد نگرفت چند روز قبل در مقابل لیست عریض و طویلی از بازیگران شناسنامه دار و با تجربه اسم پژمان جمشیدی به عنوان نامزد بهترین بازیگر نقش مکمل اعلام میشود و دوباره سناریوی چندین ساله ی تمسخر تکرار میشود و پاسخ سراسر نجابت و صبر پژمان جمشیدی زیبا ترین نقشی است که او سالهاست بازی میکند این روزها بیشتر از قبل برایم ثابت میشود که لباس متانت و ادب زیباترین لباسی است که هر کس می تواند برای خود انتخاب کند و این لباس چقدر بر شخصیت انسان ها می نشیند

دوم

"سر به مهر" ، آن روز اتفاقی در یکی از کشوها پیدایش کردم یک روزی گرفته بودم که ببینمش ولی یادم رفته بود و نمیدانم چه شد که آن روز نگاهش کردم... نمیدانم برای شما هم پیش آمده تصور کنید که کسی از روی شخصیت شما فیلم ساخته است و خب چون فیلم است یک جاهایی اش را تغییر داده است! سر به مهر به طرز عجیبی انگار از روی شخصیت من نوشته شده بود، آدمی که بی پرده همه چیزش را در وبلاگش مینوشت، کمی تا قسمتی نسبت به اطرافیان توهم توطئه داشت، جنبه ی نقد بالایی نداشت، ساده بود و خاطراتش را با دیگران به راحتی قسمت میکرد، اعتمادش نسبت به آدمهای مجازی بیشتر از حقیقی بود و زیاد علاقه ای به کشف شدن توسط اطرافیانش نداشت... درست مثل من که همیشه از اینکه وبلاگم را یکی از نزدیکانم بخواند وحشت داشتم و حتی وقتی یکی از آنها پرسید وبلاگ داری من هم انکار کردم ... اما اینها دلیل بهت و علاقه ام به این فیلم نشد... اتفاقی که در دل داستان می افتد که شاید برای خیلی از آدم ها بیان نکردن و پنهان کردنش خنده دار و مسخره باشد اما شخصیت اول داستان این موضوع را پنهان میکند، در کنار دلبستگی و حس تعهدی که به آن دارد اما توان و جرات بیانش را هرگز ندارد و این موضوع درست من را به ده سال قبل برد، آن پنهان کاری هایی که درست برای من هم اتفاق افتاد، اینکه به دنبال بهانه ای برای رفتن از خانه باشی، اینکه وقتی بیرون از خانه ای انقدر بمانی که بتوانی کارت را انجام دهی و بعد برگردی و چه سخت است که هم دوستش داشته باشی و هم بترسی که بگویی! از مسخره شدن، دست انداخته شدن و بدتر از همه اینکه اعتماد به نفست به اندازه ی جراتت پایین است و نمیتوانی ناراحت نشوی یا دفاع کنی... هر چند من هم درست مانند شخصیت داستان همان زمان ها با ترس و لرز اعتراف کردم به کاری که نه گناه بود و نه خلاف عرف!

سوم

میگوید من داخل شهروند هستم، در اصلی متروی صادقیه، تا میام بپرسم چی پوشیدی دختری را میبینم که به رویم لبخند میزند و از در شهروند بیرون می آید، یک چادر دانشجویی سرش کرده و روسری آبی نفتی که مدل لبنانی بسته است! صورتش هیچ آرایشی ندارد، سلام میکنم و با هم به سمت بی آر تی می رویم، در همان جملات اولیه که بینمان رد و بدل می شود میفهمم هیچ ربطی به هم نداریم، علائقمان، اهدافمان، طرف حرف زدنمان و خلاصه هیچکدام از آنچه ما را تشکیل می دهد... چرا قبول کرده ام کلاسهایم را با او بردارم وقتی انقدر از افکارش اذیت میشوم و هیچ حرف مشترکی با هم نداریم وقتی میگوید نامه نوشته است به مجلس که با خانم هایی که مانتوهای جلو باز با ساپورت میپوشند برخورد سنگین و سفت تری از چیزی که الان میکنند انجام دهند دلم میخواهد کتکش بزنم... به زبانم میاید بگویم مگه فضول مردم هستی؟! شاید یکی هم از من و تو خوشش نمیاید باید برخورد بدی با ما بشود نفس خبیثم میگوید کاش زمان رضا شاه زندگی میکرد و به زور این چادرش را از سرش میکشیدند که میفهمید در مورد دیگران اینطور نگوید نمیدانم چرا نمیگویم.. اما این حرف برای همیشه ته گلویم خشک میشود... از قصد زیارت عاشورای داخل کیفش را در میاورد که بگوید همه جا همراهش است، گهگاه وسط کلاس نماز خواندن را بهانه میکند و مقابل ما سجاده می اندازد ... نمیدانم! شاید من زیادی نسبت به این حرکات تظاهری دافعه دارم اما واقعا اعصابم به هم میریزد وقتی میبینم!! صراحتا بگویم ازش خوشم نمیامد و دوست نداشتم همکلاسش باشم و خودم رو بابت اینکه قبول کرده بودم با کسی که اصلا نمیشناسمش هم کلاس باشم، آن هم در یک کلاس نیمه خصوصی، سرزنش میکنم... آخرش هم با هم دعوای خیلی بدی کردیم کار حتی به هل دادن هم دیگه و برخورد های فیزیکی دیگر هم رسید... من که آخرین بار در دبستان دعوا کرده بودم در سن 27 سالگی مجدد این کار را تکرار کردم ، اینبار او پیشقدم شد که آشتی کنیم، حس کردم چقدر احمق بودم و چه تصورات بدی از او در ذهنم ایجاد کردم... او فقط شبیه به من نبود اما اتفاقا دختر بسیار خوب بود... با هم دوست میشویم... دوست که نه! اما با اینکه کلاسمان تمام شده گهگاه هم را میبینیم ...

همانجا ایستاده، همانجایی که اولین بار همدیگر را دیدیم... پشت به من... یک بارانی آبی تنش است و یک شال گلدار... دو ضربه ی آرام به شانه هایش میزنم و بر میگردد، موهایش را فرق کج باز کرده و بیرون ریخته، رژ لب قرمز، آرایش نسبتا غلیظ... چادر را که ماههاست کنار گذاشته... چقدر عوض شده! بغلم میکند و بغلش میکنم... زیر گوشم میگوید: تقبل الله حاج خانم... دوباره بدجنس میشوم و جواب می دهم: خودت هم تا چند ماه پیش حاج خانم بودی...

در دلم حسرت میخورم، حسرت جسارتی که من نداشتم، حسرت منی که مثل قهرمان داستان سر به مهر برای یک تغییر کوچک هزار جور پنهان کاری کردم و فشار روانی به خودم آوردم... به اینکه یک فرد شب میخوابد و صبح بیدار میشود و تصمیم میگیرد صد و هشتاد درجه مقابل مکان قبلی اش بایستد و رفتار کند اما نمیترسد که مسخره اش کنند، نمیترسد تحقیر شود، چون اصل را خودش میبیند و بقیه را فرع! چون زندگی خودش است ، چو او باید لذت ببرد از چیزی که هست نه بقیه... ای کاش به جای یکسری این همه ترس و اعتماد به نفس پایین من کمی جرات و جسارت داشتم...

+ میدونم مطالبم هیچ ربطی به هم نداشت!

برچسب: نویسنده: آرین اکبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 19:34

صفحه بندی