خرید بک لینک

هفت ساله بودم که مادرم خبر داد خاله مینو برای بار دوم باردار است... بارداری خاله مینو، یعنی من باز هم صاحب یک خواهر یا برادر دیگر میشوم... همانطور که کیانوش برای من برادر بود، همبازی، هم گریه و هم خنده! شاید به این خاطر بود که وقتی کیانوش به دنیا آمد برای من هدیه آورد که به دنیا آمدنش حسادت نکنم! این کاری بود که معمولا خواهر و برادر کوچکتر برای بزرگتر از خودشان میکنند نه پسر خاله و دختر خاله... در خانواده یار کشی میشد که بچه ی خاله مینو پسر است یا دختر... سونوگرافی میگفت پسر است و در دل پسرهای خانواده جشن بود اما وقتی به دنیا آمد "دختر" بود... یک فرشته ی ظریف و با پوست روشن! ته تغاری خانواده ، مورد توجه همه اما لوس نبود... شاید این خصلتش بیشتر از همه ی زیبایی های ظاهری اش دوست داشتنی اش میکرد... هر کس دستانش را باز میکرد که بغلش کند دست رد نمیزد! آن خنده های افسانه ای اش وقتی با چال لپ قشنگش تلفیق میشد آنقدر خواستنی اش میکرد که دیگر نمیتوانستی از او دل بکنی... " کیمیا," ی عزیزم خیلی زود دوست داشتنی ترین موجود خانواده شد ... وابستگی اش به مادرم و من به قدری زیاد بود که وقتی هنوز یک ساله نشده بود شب ها به خانه ی ما میامد و وقتی قرار بود برود آنقدر گریه میکرد که ما را هم به گریه میانداخت...

کیمیا,، دختر خاله ی کوچکم برایم حکم عروسک زنده ای را داشت که به هر ساز من میرقصید، آرایشش میکردم، لباس عروس تنش میکردم، لباس پرسپولیس و سربند قرمز و او چقدر عشق میکرد...

چیزی از بچگی اش نفهمید که خاله ام مریض شد، آن سرطان لعنتی که مثل شمع تدریجا آبش کرد و او را از بین برد، مادری که هر روز مقابل چشمان فرزندانش میمرد، هر بار توسط یک پزشک جواب میشد، هر بار باید نقشه ی مرگش را میکشیدند... کیمیا, اما گریه نمیکرد، درد و دل نمیکرد، ذکر مصیبت بلد نبود... فقط وقت و بی وقت مادر نیمه جانش را غرق بوسه میکرد انگار میدانست زیاد او را نخواهد داشت و باید عطر تنش را در وجودش ذخیره کند! یادش نرود طعم بوسه های مادرانه اش... روزی که خاله ام مرد و من با حال زار به خانه شان رفتم و با تمام وجود جای خالی اش را تبدیل به فریاد خاموش مرگ بار کردم یادم نمیرود که همه در گوشم زمزمه میکردند: کیمیا, تنها شده و به هیچ کس اندازه ی تو نزدیک نیست... برایش خواهری کن! خودت را کنترل کن... اما اینبار هم من خواهری نکردم! من ضعیف تر از آن بودم که تکیه گاه کسی باشم ... این کیمیا, بود که در روز خاکسپاری مادرش دستان من را سفت نگه داشته بود تا حالم بد نشود... که حمله ی عصبی دیگری در راه نباشد... صلابتش را آنقدر دوست داشتم که دلم میخواست از شخصیتش تکثیر کنم! کیمیا, شخصیت آرمانی من بود، کوه درد و مشکلاتی که هیچوقت خم نشد و نشکست! شاید هر کس اگر جای او بود که شیرازه ی زندگی اش از همان ابتدا به هم میریخت و خانواده اش هزار پاره میشد افسرده میشد، غر میزد، ناله میکرد اما او هیچکدام این کارها را نکرد... بیشتر از هر کس با او میخندیدم... دوست داشت طراح لباس شود و مزون و برند خودش را داشته باشد و میدانم چقدر با استعداد بود... دوست داشت در ایتالیا ادامه تحصیل بدهد... چقدر برایش برنامه داشتم! که خودم بروم ایتالیا و او را هم ببرم و افتخار کنم از کنار او بودن...از این همه هنر و قابلیت که خدا به جای نداشته هایش در وجودش ریخته بود

صبح جمعه، ساعت 6 وقتی طبق معمول بی خوابی به سرم زد با زنگ پسر خاله ام در هم مچاله شدم... زنگ های 6 صبح هیچوقت حامل خبرهای خوب نیست... خبر مرگ پدربزرگم را 6 صبح گرفتم و البته مادر بزرگم را... تمام وجودم میلرزید و نمیتوانستم جواب دهم که قطع کرد ... ذهنم به خاله های بزرگم رفت... به شوهر خاله هایم... که تلفن پدر سهند زنگ خورد ... یک کیانوش شنیدم و یک یا حضرت عباس! یخ کردم... کیانوش، همیشه بد رانندگی میکرد مخصوصا وقتی مست بود و حواس درست و حسابی نداشت... نفهمیدم چه طور وسط پذیرایی رسیدم و پرسیدم کیانوش چی شده؟ و یک کلام: تصادف و اینکه حالش خوب است اما کیمیا در اتاق عمل است و دعا احتیاج دارد ...

کیمیا اما اتاق عمل نبود... کیمیا قربانی بی احتیاطی برادرش شد و پرپر زد... دو ساعت قبل از دنیا رفته بود... کیمیا... هیچوقت نفهمیدم تو را مثل یک خواهر دوست داشتم! همیشه حس میکردم خواهر حتما باید نسبت خونی داشته باشد و دختر خاله، چیزی بیشتر از دختر خاله نیست... اما وقتی در تمام طول مراسم بعضی از دوستانش با تصور اینکه خواهرم هستی که اینطور بی قرارت هستم مرا قسم میدادند که برای شادی روح "خواهرم" بیشتر مواظب خودم باشم تازه فهمیدم که تو فراتر از یک دختر خاله بودی همانطور که مادرت هم یک خاله نبود! با حجمی از خاطرات بی رحم خفه میشدم اگر ایمان نداشتم در آغوش کسی هستی که همه یک روز به آغوشش برمیگردیم! اگر مطمئن نبودم در کنار مادرت لحظاتی را تجربه میکنی که در این دنیای کثیف هرگز خبری از آن نخواهد بود... تدریجا به بهانه ات میمردم اگر باور نداشتم که هیچ کجای زمین به اندازه ی همسایگی خدا خوب نیست... دلتنگی ها را قربانی خنده های بهشتی ات میکنم .... میدانم به تک تک آرزوهای دنیایی ات همانجا، کنار مادرت خواهی رسید...

به راستی خداوند را نفهمیدم مگر در بزرگترین مصیبت ها...

برچسب: نویسنده: آرین اکبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 19:34

صفحه بندی