شاید موقت
از دستش ناراحت شدم... اما به روی خودم نیاوردم! عادت ندارم به کسی بگویم ناراحت هستم بلکه او خودش باید از فعل و انفعلات پیچیده ی رفتاری ام به این نتیجه برسد... پرسید: ناراحتی؟! پاسخ دادم: به هر حال حرکتت جالب نبود... خنده ای کرد و گفت: وقتی کسی ناراحت میشود حسادت میکنم... این هم از همان حرفهای همیشگی اش بود که نمیدانم از کدام قسمت سرش میساخت و میگفت! مبهوت نگاهش کردم که ادامه داد: اینکه کسی یاد گرفته ناراحت باشد حسادتم را بر می انگیزد... این نشان میدهد او روزی کسی را داشته که نازش را بکشد، وقتی گریه کرده دستی بوده که اشکهایش را پاک کند، اینکه توانسته با غصه اش کسی را متاثر کند این است که میتواند ناراحت باشد و ناراحتی اش را ابراز کند...دلم برای خودم میسوزد... برای تک تک روزهایی که از کودکی یاد گرفتم ناراحت نباشم... چون میدانستم ناراحتی واکنشی جز فرو رفتن در هیچستان بی تفاوتی نخواهد داشت... پوزخندی میزند و میگوید: خوش به حالت که میتوانی ناراحت شوی...
دلم برایش سوخت... در بین حرفهایش حس کردم چقدر خوشبخت و سعادتمند بودم و خودم بی خبرم! گاهی چه نعمتی است بلد بودن یکسری احساسات، نشان دادن غم، غصه ، اعتراض و هزاران حس نهفته ی دیگر... اما من هم مدت هاست به این نتیجه رسیدم "خیلی" بلد نیستم ناراحت شوم...!
برچسب:
نویسنده: آرین اکبریپور