صورت مغایرت درآوردن از آن کارهایی است که هیچوقت دوست نداشتم زمانی که مشغول این کارم ابروهایم بدجور به هم گره میخورد و اخمو میشوم... وارد اتاق میشود و بعد از خوش و بش با بچه های تبلیغات و بازاریابی به صندلی کنار میز من تکیه میدهد... مسئول فروش میگوید: حواست باشد این روزها خیلی شلوغ است... امشب هم ممکن است وسط راه با ترافیک برخورد کنی و به موقع به فرودگاه نرسی!
در حالی که نگاهش به گوشی است جواب میدهد: گرفتار شدیم از دست محرم ... خدا کنه یه بار که همه ی آدم ها جمع هستند و دارند عزاداری میکنند یه بمبی وسطشون بزارن که همه شون بمیرن از دست خودشون و امام حسینشون راحت شیم...
حس کردم چیزی در قلبم ایستاد، شاید ضربان قلبم بود، شاید هجوم سرد یک احساس بی رحم که مانند توده های مزاحم هوا بر سرزمینی استوایی حمله میکنند و شاید یک شوک عمیق از بودن خودم در چنین فضایی! در اینکه یک سال و نیم است با افرادی کار میکنم که تا این سطح بی رحمند! سرم را از برگه ها بلند میکنم و عمیق نگاهش میکنم ...
"... کی انقدر بی عاطفه شدی؟ مگر مردمی که در عزاداری شرکت میکنند لطمه ای به تو میزنند؟ آزارشان به تو دقیقا چیست که مجازاتی مثل مرگ دسته جمعی برایشان در نظر گرفتی؟! اگر یک شب از همان شب هایی که تو و دوستانت در حال خوش گذرانی های همیشگی تان هستید یک بمب از راه برسد و همه تان به هوا بروید خوب است؟؟ ..."
فقط نگاهش میکنم و هیچکدام از جملات بالا را نمیگویم ... راستش... میترسم از مسخره شدن، از برچسب خوردن، انگشت نما شدن و تمام این ترس ها بر ابقای سکوتی که شاید بر رضایت تعبیر شود غلبه میکند... در راه بازگشت به خانه از اینکه هیچوقت در کربلا نبوده ام و فرصت انتخاب نداشته ام تا حسینی شوم یا یزیدی، خوشحالم چرا که وقتی از ترس تمسخر و طعنه نتوانستم به چیزی اعتراض کنم قطعا حسینی هم نمیشدم...
+ قبل تر ها حادثه ی کربلا و عاشورا را یک افسانه ی متمایل به واقعیت، یک حماسه ی اغراق شده، چیزی شبیه به حماسه ی رستم و اسفندیار و... میدیدم بعدتر ها آن را جنگ قدرت تلقی کردم و امروز دیگر هیچکدام آن عقاید را ندارم.. میدانم همه ی آنها اتفاقی بود که افتاد ... هر روز ما در کربلای عصر خود در حال انتخاب هستیم که در لشکر اقلیت اخلاق" بمیریم "و یا در اکثریت بی اخلاقی "بمانیم" ...
+ عموما قشر مذهبی و بی مغز را نقد کرده ام، تند ترین کلماتم را خرج رفتار زشتشان نمودم ولی اینبار میخواهم از قشری بگویم که مهم نیست "دین ندارند" اما به شدت "آزاده" هم نیستند... قشری که برای ظلم به یک سگ و بی مهری به گربه ای خیابانی وامصیبتا! به سر میدهند و غصه میخورند اما زمانی که صحبت از جان انسان ها میشود، به مجرد تفاوت در عقیده آنها را محکوم به مرگ میکنند... همان قشری که بدون توجه به فقر و فلاکت مردم، پولهایشان را خرج تایلند، ترکیه، دبی و... میکنند و آنجا هرگز مهم نیست که مردم گرسنه اند و آه در بساط ندارند اما به هنگامی که فردی خرج سفر مکه و کربلا می کند سنگدل و بی عاطفه است و از حال گرسنگان بی خبر... همان قشری که یک دست لباسشان میتواند منجی آرزوهای هزاران کودک محروم باشد اما اگر کسی برای اعتقادات و آرامشش نذری بدهد مغز کوچکی دارد و به دنبال ریا می گردد
میدانید
من حمایت از حیوانات را بسیار دوست دارم، کشورهای زیادی است که دوست دارم ببینم و مذهبی هم نیستند، از لباس خریدن به شدت لذت میبرم و گفتن این حرفها به معنی این نیست که خط بطلان بر آن ها میکشم اما هیچوقت کسی را به خاطر اعتقاداتش محکوم نمیکنم ... حرف زدن از دین نفرت انگیز است وقتی قلب هایمان لباس فراموشی خداوند را پوشیده است و به همان نسبت ژست روشنفکری تهوع آور است وقتی ذهنهایمان تار عنکبوت گرفته اند!
.........................................................
پست پایین به یکسری از سوالات پاسخ دادم و فراموش کردم این سوال رو جواب بدم
تو یکی از پست هاتون گفتین خوشحالید که مجرد هستین و به کسی علاقه ندارید اما خاطره ی سعیده رو چند بار تعریف کردید شما که انقدر وابسته به دوستتون هستین چرا ادعا میکنید به کسی وابسته نیستین؟
مرسی از این همه دقت نظر...
راستش من جواب این دوست رو به خودشون دادم اما دلم میخواست اتفاقا یک پست جدا به این مساله اختصاص بدم ...
همه ی ما لحظات خاصی در زندگی داریم که اگر سالها هم بگذرد هیچوقت طعم خوششان قدیمی نمیشود، مثل بار اولی که عاشق شدیم، وقتی معصومانه ترین لحظات زندگی مان را سپری کردیم و از ته دل خندیدیم، وقتی خداوند هدیه ای زیبا در هر قالبی برایمان فرستاده است، روزی که شنیدیم دانشگاه قبول شدیم در همان رشته و جایی که دوستش داشتیم و... در تمام این موارد یکسری حواشی وجود دارند که به دلیل عزیز بودن آن اتفاق، برایمان عزیز میشود، همان محل قدیمی که تمام بچگی هایمان را در آن خندیدیم و بازی کردیم بدون اینکه هیچ دغدغه ی مزاحمی ذهنمان را مشغول کند، آن کافه ای که در آن با دوستانمان خوش میگذارندیم و نمیفهمیدم هوا کی تاریک شد؟ آن آهنگی که در لحظات خوشمان مرتب ریپلی کرده ایم و یا آن بوی عطری که ما را از اکنونمان میکند و پرت میکند به زمانی که دیگر متعلق به آن نیستیم... تمام اینها در حالی است که شاید آن محل قدیمی ما محله ای بسیار معمولی و شاید کمتر از معمولی بوده باشد، آن کافه هیچ مزیتی بر سایر کافه ها ندارد و چه بسا قدیمی و در نگاه دیگران بی ارزش باشد، خواننده ی "آن آهنگ" هم بارها آهنگ های قشنگتر و معروفتری خوانده است و آن عطر هم دیگر از مد افتاده است اما همه شان مثل یک نماد و نشانه برایمان بوی بهترین لحظاتمان را میدهند
"سعیده" دوستی معمولی بود، شاید از معمولی هم پایین تر... اینکه در ابتدای آن پست نوشتم من دوستانی دارم که "معمولی"نیستند بلکه فوق العاده اند دقیقا به همین دلیل بود... او بر هیچکدام از دوستان فعلی من برتری نداشت و گفتن این جملات به این دلیل که شاید از او دلخور باشم (که در حال حاضر اصلا نیستم) نیست بلکه حقیقتی انکار ناپذیر است اما او نماد دورانی طلایی از زندگی من بود ... او من را به یاد دوران پاک دبیرستان میندازد که جز شادی و دغدغه های کوچک و بی نهایت خوشمزه! در زندگی ام هیچ چیز جاری نبود... او برای من همان محله ی قدیمی است که مجرد از کودکی، هیچ جذابیتی ندارد، همان کافه است که بر سایر کافه ها مزیت ندارد، همان بوی عطر است و همان آهنگ... و ای کاش هیچوقت و هیچوقت دیگر اتفاقی نمیدیدمش تا تمام آن خاطرات زیبا در گذشته میماندند و خاطره ی جدیدی جایشان را نمیگرفت...
سالهاست این آیه را به دیوار قلبم آویزان کرده ام " کلُّ مَنْ عَلیها فَان وَ یبقَی وَجْهُ رَبَّک ذوالجلالِ والاکرامِ" تا دیگر ستون های زندگی و احساسم را بر هیچ فنا پذیری آویزان نکنم من مدت هاست "مجرد" شدم از هر عشق و وابستگی بی چون و چرایی ... دیگران اسمش را میگذراند بی احساسی و من میگویم قطع تعلق و بسیار خوشحالم که متعلق به هیچکس نیستم...
روزی که پست مربوط به سعیده رو گذاشتم باید مطالب بالا رو ضمیمه اش میکردم و متاسفانه خیلی شتابزده نوشتمش...
برچسب:
نویسنده: آرین اکبریپور