احساساتی بی احساس
سال 90 بود که در جشن فارغ التحصیلی دانشگاه شهید بهشتی، در کنار عنوان خوش خنده ترین و شوخ ترین ورودی سال 86، به عنوان "صمیمی ترین" هم انتخاب شدم! من آدم آنچنان مهربانی نیستم، خوش اخلاق هم همینطور میتوانم بگویم در تمام حوزه های اخلاقی یک متوسط ام با تمام ویژگی های یک متوسط! اما زود جوش و صمیمی ام و این چیزی است که هیچکس انکارش نمیکند... دوست شدن با آدم ها و معاشرت کردن را بسیار دوست دارم ... من هیچ فیلتری برای انتخاب آنها ندارم و هیچوقت هم نداشتم... اینکه در دوران دانشگاه دوستانی داشتم که تفریح اصلی شان شرکت در پارتی بود و وقتی در تولدشان دعوت میشدی از انواع نوشیدنی ها و کشیدنی ها پیدا میشد و دوستانی که تنها صوت موجود در گوشی موبایلشان تلاوت قرآن و دعای جوشن کبیر بود... و در این پیوستار آدم های دیگری بودند که حد وسط اینها محسوب میشدند... باید بگویم که پشیمان نیستم که دوستشان بودم چرا که هر کدامشان خوبی هایی داشتند که یادم دادند و خاطراتی برایم ساختند که ارزشمند بود
آدم ها برایم زود مهم میشوند، زود صمیمی میشوم، آینده و آرزوهایشان را تصور میکنم و دوستشان میدارم ... انقدر سریع به قلبم نفوذ میکنند که خودشان هم شوکه میشوند... میشوم طرف درد و دلشان، رفیق گرمابه و گلستان و به گفته ی بعضی از آنها نزدیک ترین فرد زندگی شان
اما
به همان سرعت، شاید با یک حرف، یک عمل به ظاهر غیر مهم، یک عکس العمل نسنجیده یا هر چیز مثل اینها برایم بی اهمیت می شوند، صمیمیتم را با آن ها از دست میدهم، دیگر نه آینده و نه آرزوهایشان برایم مهم نیست، دوستشان ندارم و قلبم را خالی میکنم از بودنشان آنقدر که شوکه میشوند... میشوم درد روی دلشان، شاید نارفیقشان و به گفته ی عده ی ای از آنها اشتباه ترین فرد زندگی شان!
در اینکه انقدر حساسم و زود به غرورم بر میخورد شکی نیست اما چرا انقدر بی احساسم که با آمدن هر فصلی قلبم را خانه تکانی میکنم؟!