خرید بک لینک

طنز ابتدایی: نوجوانی ام... از آن دوره هایی است که دوستش ندارم، اینکه حس میکنم بین این همه ستاره ی درست و حسابی و آبرو حفظ میکنم!!!! از کسی خوشم میامد که بعدها سرخ میشدم از خجالت وقتی کسی صحبتش را میکرد میخواهم بترکم حتی اینکه از همان زمان ها دیابی دو آتیشه بودم، بعدها تامر را خیلی دوست داشتم، پرسپولیسی بودم و... هم این ننگ را پاک نمیکند! شاید چون عمرو و تامر فقط خوانندگان مورد علاقه بودند و عشق زندگی ام محسوب نمیشدند اما اوشان! عشق زمان بچگی ما بودند ... این بود که بیشتر از همه در موردشان حرف میزدیم... هنوز هم وقتی از کسی میپرسم وقتی یاد من میافتی چه شخصیتی کنار اسم من به خاطرت می آید با موذیانه ترین لحن ممکن میگوید ...!!! علاقه به آن خواننده و در عین حال تنفر شدید از انسان های مذهبی دو معیاری بود که موجب میشد مهر تایید به شخصیت ها بزنم یا نزنم! با توجه به اینکه معشوق فوقانی ما کنسرت برگزار نمیکرد و هر دهه 1 آلبوم به بازار میداد که 90 درصدشان تیتراژهای تلویزیونی بود پس وقت فراغت برای چرخیدن از این شبکه به آن شبکه را داشت... این بود که من هم بیشتر از هر چیز به تلویزیون خودمان میچسبیدم که نکند روزی ایشان بیاید و من نبینم ... همه ی مجریان را میشناختم، حتی میدانستم در هر برنامه ای چه کسی با چه ویژگی بیشتر می آید... رضا رشید پور، فرزاد جمشیدی، احسان علیخانی، کاظم احمد زاده، حسین رفیعی، محمد حسینی، مرتضی حسینی و... مثلا میدانستم برنامه ای که مجریانش رفیعی و حسینی هستند را باید جدی گرفت، احتمال حضور در برنامه های رشید پور هم هست ... فرزاد جمشیدی هم همینطور... اما احسان علیخانی نه!! ولی به تک تک شان کور سوی امیدی داشتم برای همین همه را نگاه میکردم... بچه ی دبیرستانی بودم و کاری جز درس خواندن نداشتم و آن یک کار را هم نمیکردم بنابراین میتوانم بگویم وقت برای دیدن همه شان بود

احسان علیخانی اولین بار توجه ام را شبی جلب کرد که بعد از دو هفته اجرای جزر و مد توسط فرزاد حسنی در برنامه پیدایش شد ... نه از او خوشم میامد نه از فرزاد... به نظر مذهبی میامدند مادرم دو مرتبه اتفاقی علیخانی و خانواده اش را یکبار در مجتمع میلاد نور و یک بار در درکه دیده بود و میگفت همه شان محجبه بودند معلوم است خانواده اش خیلی مذهبی اند به همین خاطر مادر من که عموما اعتقاد دارد هر چهره ی سر شناسی را میبینی باید مودبانه سلام کنی و بی تفاوت از کنارشان نگذری آن شب اصلا جلو نرفته بود خودش میگفت با اینکه علیخانی خوش تیپ است! اما از مدل خانواده اش خوشم نیامد... و این برایم دلچسب نبود مخصوصا وقتی گزارشاتش از سفر حج را میدیدم حس میکردم فوق العاده آدم مزخرف و ریاکاری است و مایه ی ننگ جامعه ی مجریان! در کنار این هیچوقت ندیده بودم "خواننده ی محبوب" من را در برنامه هایشان بیاورند... سال 85 و 86 که ماه عسل را اجرا میکرد هیچوقت برنامه را نمیدیدم فقط گهگاهی توی تلویزیون میدیدمش و شماره ی اس ام اس برنامه اش را برداشته بودم و فقط توهین میفرستادم! باید اعتراف کنم کل ماه رمضان های آن دو سال بیشترین اس ام اس را به ماه عسل میدادم و همه شان فحاشی به احسان علیخانی! توهین ها رکیک نبود بلکه در حد اینکه خیلی به درد نخور هستی، حالم از دیدنت به هم میخورد، از دست تو دلم میخواهد بروم در پسته ی در بسته!!!! ، با رفتنت از تلویزیون شادمان کن و...به قدری از این آدم بدم میامد که زمان انتخاب رشته دانشگاه تهران را بعد از شهید بهشتی و علامه طباطبایی زدم و باید بگویم جز حقوق همه ی رشته های دانشگاه تهران را قبول میشدم فقط نمیخواستم ننگ هم دانشگاهی بودن با این آدم روی پیشانی ام باشد! (کله خر هم نبوده ام )

سال 87 که ماه محبوب اجرا شد دیگر احسان علیخانی مجری برنامه نبود و محسن افشانی جایش را گرفت و همین جایگزینی موجب شد تیتراژ آن برنامه را "خواننده ی محبوب" من بخواند و شب اول هم مهمانشان باشد! چقدر محسن افشانی را دوست داشتم که جای علیخانی را گرفته و آن خواننده ی عزیز !!! را هم دعوت کرده ! اما حدود ده شب از برنامه گذشت که یکباره سر و کله ی علیخانی پیدا شد و جای افشانی را گرفت... چقدر آن شب حرص خوردم! میخواستم خفه اش کنم... از ژست هایش در برنامه واقعا منزجر بودم... از آن شبی که سر و کله اش پیدا شد دیگر تیتراژ "خواننده ی محبوب" من در انتها پخش نمیشد و جایش را تیتراژ محسن یگانه گرفته بود! و عید فطر هم "خواننده ی مورد نظر" دعوت نشد...این ها همه باعث میشد که بیشتر از هر کس در تلویزیون از علیخانی متنفر باشم... دستم به خودش نمیرسید اما به وبلاگ هایش چرا...

سال 87 من هم مانند همین هموطنان همیشه در صحنه که الان در اینستاگرام و فیس بوک فحاشی میکنند در وبلاگ علیخانی عقده گشایی کنم... وبلاگ ها جایی است که نمیشود آدم را بلاک کرد پس برای خودم جولان میدادم ... ذاتا بد دهن نیستم اما هر چه بلد بودم میگفتم و مفتخرانه با اسم خودم یعنی "نیلوفر" در جبهه ی حق علیه علیخانی!! به رشادت میپرداختم... چقدر این آدم آزار دهنده بود...

یک سال گذشت... یکسالی که شاید به اندازه ی 10 سال در آن عوض شدم ... نسبت به آدم های مذهبی جبهه نداشتم... دیگر علاقه ی قبلی را به آن "خواننده" نداشتم ... اما همپچنان علیخانی برایم موجودی پررو و چندش بود... آن شب حالم از زمین و زمان گرفته بود روی تختم نشسته بودم و دور و برم پر از کتاب و دفتر بود خوب یادم هست اتوی موی که دیروز استفاده اش کرده بودم هم برنداشته بودم ... حوصله ی هیچکاری نداشتم و تلویزیون اتاقم شبکه ی 3 را نشان میداد... ماه عسل بود و مجری اش همان پسر خودبرتر بین! حتی حوصله نداشتم کانال را عوض کنم... مهمان برنامه خانم "سیده زهرا حسینی" راوی کتاب "دا" بود... انگار شب دومی بود که دعوتشان کرده بودند... گفت وقتی از خرمشهر به تهران آمده از وضع تهران خوشش نمیامد... میگفت خانه شان نزدیک چهارراه ولیعصر بود و وضع هنوز وضع قبل انقلاب بود... خانم های بی حجاب و آهنگهای زمان طاغوت!!! داشت توضیح میداد با حس بدی اینها را میگفت یاد خانواده ی مادری ام افتادم که همگی بی حجابند، یاد مادرم که محجبه نیست اما بسیار متین است.. یاد زن دایی ام که همسر شهید است و حجاب ندارد و دختر دایی هایم که هیچکدام محجبه نیستند اما فرزند شهید هستند عصبی شدم و توقع داشتم علیخانی با آن زمینه ی مذهبی که ازش سراغ داشتم و با توجه به اینکه شنیده بودم خانواده اش چه طوری بودند برگردد هم دردی کند و باز من یک چیزی به دهنم بیاید و روانه اش کنم اما بی پروا پرید وسط حرف آن خانم : خانم بگذارید یک مخالفت جدی با شما بکنم... دیده ام در کتابتان هم چند جا به خانم های بی حجاب حمله کردید... یادتان نرود این خانم ها همان هایی هستند که اکثرشان بچه هایشان و همسرشان را میفرستادند که بجنگد... شوکه شدم! توقع اش را نداشتم... شاید از هر کس دیگری توقع داشتم اما از احسان علیخانی با آن پیشینه ای که برای خود ساخته بودم نه! باید بگویم ته دلم ازش بدم نیامد... میتوانست بتازد به خانم های بی حجاب و هم زبان خانم حسینی شود ... حداقل میتوانست ساکت شود... جسارتش قشنگ بود... برخلاف سالهای قبل دو سه قسمتی از ماه عسل را دیدم یک قسمتش ثمره ی کمالیان بود و یکی دیگر بابک معصومی نازنین... از شانس جز قشنگترین قسمت های آن سال ماه عسل بودند...

سال بعد اجازه ی اجرا به علیخانی را ندادند... شنیده بودم که میگویند بی پرواست و همین تریبون صدا و سیما را از او سلب کرده... همین نشان میداد گاهی خلاف جهت آب حرکت میکند

سال 90 شد... من دیگر از مذهب منزجر نبودم... دیگر مذهب ستیز نبودم... فهمیده بودم مصداق ها خرابند نه اصل ... دلیل ندارد تاخته شود به کسی که در یک خانواده ی مذهبی بزرگ شده... آن سال دیگر علاقه ای به "خواننده" ی مورد نظر نداشتم ... یاد دو سال قبل افتادم و سوژه های خوب ماه عسل... آن سال بیکار بودم و تمام قسمت های ماه عسل را دیدم ... قسمت همان خانم و آقایی که یک فرزند معلول به نام میلاد را بزرگ کرده بودند و عاشقانه دوستش داشتند، قسمت خانم غزل که مبتلا به سرطان بود و چه قوی با بیماری اش کنار آمده بود، قسمت آن آقای اهوازی که مبلغ زیادی پول گم شده را به صاحبش پس داده بود، قسمت آن بچه هایی که در شیرخوارگاه بزرگ شده بودند و هر شب برای من درسی داشت ... با دیدن قسمت پدر و مادر میلاد میگفتم خدایا اگر آن ها انسانند پس ما چی هستیم؟! با قسمت غزل میگفتم اگر او با داشتن این همه مشکلات ریز و درشت میخندد و میگوید من خوشحالم که سرطان گرفتم پس من برای چی غر میزنم ؟ اعتراف میکنم آن سال ماه عسل بهترین برنامه ای بود که دیدم... یادم رفته بود روزی به مجری اش چقدر توهین کرده بودم... با خودم میگفتم مجری ماه عسل فقط باید علیخانی باشد چون قشنگ به چالش میکشد، چون زیر بار حرفهای شعاری نمیرود، چون جایی که ببیند طرف مقابل دارد فیلم بازی می کند مچش را میگیرد... راستی اگر سالهای 85 و 86 به جای آن همه وقتی که صرف فحاشی اس ام اسی کردم مینشستم برنامه اش را میدیدم که ببینم حرف حسابش چیست بهتر نبود؟!

سال 91 شد و در برنامه ی سال تحویل علیخانی چند تکه ی جانانه تقدیم محمود احمدی نژاد کرد... اعتراف میکنم دلم میخواست همان لحظه تا خود ساختمان صدا و سیما بدوم و ازش تشکر کنم که در دولت احمدی نژاد اینطور جرات میکند و تیکه می اندازد... همین حرکت باعث شد ماه عسل سال 91 را از دست بدهد ... وقتی این خبر را شنیدم اولین کسی بودم که برایش در فیس بوک پست گذاشتم، هر جایی میدیدم صحبت از ماه عسل است محکم میگفتم ماه عسل با احسان علیخانی قشنگ است و بدون او اصلا ماه عسل نیست و... یادم رفته بود روزی هر چه فحش بلد بودم نثارش میکردم... !

سال 92 ، 93 و 94... به جرات میگویم در این سالها تنها بهانه ای که باعث میشد تلویزیون ببینم ماه عسل بود... به اندازه ی تمام برنامه ها از آن درس گرفتم، با برنامه هایش بغض میکردم، امیدوار میشدم، میخندیدم و این ها بود که من را نسبت به ماه عسل متعصب میکرد...این برنامه فرهنگ اهدای عضو را ترویج داد، برای اولین بار یک بیمار مبتلا به ایدز را دعوت کرد بدون اینکه صورتش را شطرنجی کند و در انتهای برنامه مجری آن بیمار را بغل کرد و بوسید تا نشان دهد بیماری ایدز با این موارد منتقل نمیشود، این برنامه باعث شد خانواده های بیشتری به این فکر بیافتند که به جای تلاش برای بچه دار شدن وقتی راهی ندارند میتوانند از شیرخوارگاه بچه بیاورند، این برنامه به پسری که با عالم و آدم قهر بود و از خانه خارج نمیشد اعتماد به نفس داد که ستاره ی پارالمپیک شود ، در این برنامه برای کلی بچه ی بی سر پرست و بد سرپرست حامی جمع شد، در این برنامه یاد گرفتیم بچه های بی سرپرست بعد 18 سالگی اوضاع نامعلومی دارند و باید حمایت شوند و این بود که دوست داشتنی اش میکرد سال 94 همان زمانی بود که همه تصمیم داشتند این برنامه را تخریب کنند ... خاله ای دارم که در خانواده هیچکس جرات مخالفت با او را ندارد و من اصولا در خانواده شخصیت بسیار خجالتی دارم ... یکبار گفت از این برنامه و مجری اش متنفرم چون غم را ترویج میکند گفتم غمی را که در جامعه وجود دارد را نشان میدهد و راه حل برایش میدهد... تریبونش را برای رفع مشکل مردم خرج میکند... گفت نفرت انگیز است و گفتم نفرت انگیز سکوت ما در مقابل این مشکلات است... نشانشان میدهد که حلشان کنیم از خواب بیدارمان میکند... بهترین برنامه است خدا احسان علیخانی را حفظ کند که بانی کار خیر است! ادای حزب اللهی ها را در نمیاورد جا نماز هم آب نمیکشد... در برنامه ی زنده شلوار قرمز میپوشد اما کار انسانی میکند که نشان دهد برای انسان بودن لازم نیست شبیه داعش لباس بپوشی و روی پیشانی ات داغ ریا باشد ... الگو است! باید دست مادرش را بوسید با این تربیتش ... احسنت!! یک لحظه به خودم آمدم و دیدم جلوی کسی وایسادم که تا حالا حتی مادر بزرگم روی حرفش حرف نمیزد و با او بحث نمیکرد آن هم برای کی؟یاد روزهایی که در تلویزیون میدیدمش و حرص میخوردم، یاد آن زمانی که اس ام اس میزدم و میگفتم وقتی میبینمت حالت تهوع میگیرم، یاد انتخاب رشته ام و زدن دانشگاه تهران آخر همه ی دانشگاههای تهران!... خنده ام گرفت

... نمیخواهم احسان علیخانی را مقدس کنم که قطعا اینطور نیست، اشکالات به برنامه اش به شدت وارد است اما شاید به جرات بشود گفت بهترین برنامه ی صدا و سیما را دارد، اعتماد مردم را جلب کرده و این اعتماد را برای کار خیر خرج میکند، شاید همه اش فیلم باشد اما قشنگترین فیلمی است که هر شب بازی میکند ... مطمئنم کاری کرده که خدا توفیق داده چنین نقشی را بازی کند... کاش همه مثل علیخانی دغدغه داشتند قشنگترین "فیلم" ها را بازی کند.. حتی اگر فیلم است... شرمنده آقای علیخانی که میدانم هیچوقت این متن را نمیخوانید ... یکی از بزرگترین جهالت های نوجوانی ام توهین بی دلیل به شما بود... خیلی از ما مدیون شماییم و شما در مقابل بانی کار خیر خیلی از ما شدید... واسطه خیر شدید ... خدا برایتان جبرانش میکند و من مطمئنم!

+ چند وقت پیش با امید اینکه آن وبلاگی که من non stop!!! در آن به احسان علیخانی فحاشی میکردم بسته شده باشد دنبالش گشتم دیدم همچنان باز است اگرچه مدت هاست آپ نشده ولی... ولی هنوز آن کامنت های شرم آور من که نمیدانم چرا پاک نمی شدند خود نمایی می کند و صداقت مخلوط بر اصالت "لر" من باعث شده بود با همین اسم "نیلوفر" این کامنت ها را بگذارم... نمیدانم نویسندگان آن وبلاگ این پست را میبینند یا نه ... اصلا هنوز گذرشان به وبلاگ ها میخورد یا نه ولی قطعا اگر بخورد آن نیلوفر!! گستاخ که دست از وبلاگشان بر نمیداشت را خوب میشناسند امیدوارم حلالم کنند... طبق شعر زیبای این جهان کوه است و فعل ما ندا! با گذشت چند سال وبلاگ خودم و دوستانم گیر مزاحمانی بدتر از خودم در آن زمان افتاد و متنبه شدم ! ضمنا به اندازه ی کل فحاشی های سال 87 ، در سال 94 هر کجا که توانستم از احسان علیخانی دفاع کردم ...

+ مادرم چند روز پیش میگفت اگر میدونستم بعدها برنامه اش انقدر منشا کار خوبه اون دوبار میرفتم جلو و ماچش میکردم...جای پسرش البته

+من الان مدت هاست با حجابم، هیچ گاردی نسبت به حجاب و بالاخص چادر ندارم اما هنوز اگر کسی جانبدارانه در مورد خانم های بی حجاب صحبت کند واقعا کلافه میشوم و جواب بدی خواهم داد! هنر یک مجری در این است که بداند بیننده ی برنامه هایش از همه طیفی هستند و این را واقعا در کمتر برنامه ای دیده ام..

+ یک روز کسی به من گفت لهجه ی لری نداری ولی کافی است چند ساعت کنارت بود که فهمید کله شق به معنای واقعی چه کسیه؟! و آن وقت صد در صد مطمئن میشوند مطمئنا لر هستی

+ من اوایل که در وبلاگ ها کامنت میدادم اسمم "تمنا گوهری" بود بعد از چند ماه که هنگام فحاشی به احسان خان علیخانی بنده خدا رسید طی عملیاتی حماسی دیگر با اسم مستعار کامنت نمیدادم... آخه چی میشد همان زمان به این نتیجه میرسیدم که کلمه ی "دیاب" خیلی شیک و زیباست و از همان زمان ها خانومِ دیاب میشدم؟!

+ زندگی ام پر است از انسانهایی که روزی حسی جز تنفر مطلق به آن ها نداشتم و چرخش روزگار باعث میشد روزی برایم بشنود بهترین ها در عرصه ای که هستند

رضا صادقی (این لینک هم مربوط به داستان ما و رضا صادقی میشه http://nilooss.blogfa.com/post-410.aspx)

تامر حسنی (توی این قسمت خاطره ی علاقه ام به تامر رو تعریف کردم http://tamana-nilofar.blogfa.com/89083.aspx)

میر ح س ی ن مو سوی

احسان علیخانی

و... چقدر بد سلیقه بودم!

امیدوارم در زمینه ی سیاست هیچوقت نظرم عوض نشود...


برچسبها: احسان علیخانی, ماه عسل, بهترین برنامه ی ماه رمضان, ماه رمضان, نقد ماه عسل

برچسب: ماه,عسل, نویسنده: آرین اکبری‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 3:41

صفحه بندی