خرید بک لینک

دفتر ما بخش کوچکی از یک شرکت بزرگ است... به جرم کوچک بودن کمترین مساحت را هم از آن خود کرده است ... اما از آنجایی که شرکا، طرف حساب ها، کارمندان و... شرکت ها مشترک است رفت و آمد بین دفتر ها هم که اتفاقا در یک طبقه واقع شده اند کم نیست

غالب همکاران من علنا کوکائین مصرف میکنند... وضع مالیشان خوب است و به همین دلیل در میان انتخابات متعددی که برای مصرف مواد داشتند به سراغ آنهایی که "آدم را از ریخت می اندازند" نرفتند و یکی از گران ترین مواد را انتخاب کردند... همکارانی هم دارم که روزهای شنبه اصلا حال خوشی ندارند و این حال ناخوش برای "شنبه" بودن آن روز نیست بلکه به خاطر این است که دو شب پیاپی تلافی روزهای کاری را در پارتی هایشان در آوردند و تا توانستند کشیدند و نوشیده اند و حالا خمار شدند! همکارانم به خاطر اینکه سر من بیش از حد توی لاک خودم هست و به کسی کاری ندارم اتاق مجاور من را به یک "شیره کش خانه" ی مدرن تبدیل کردند و هر بار بوی گند سیگار و سایر مخلفاتشان تا ساعت ها در دفتر میماند...

برای من اصلا مهم نیست که کسی میخواهد آنقدر مواد بکشد که بمیرد ... انقدر هم دغدغه دارم که اصلا نگاه به همکارم که دیشب زیادی مست کرده و الان حوصله ی کار کردن ندارد نمیکنم فقط این را بگویم که آنهایی که فرق محل کار و بساط مدرن مواد را نمیفهمند همه "مرد" هستند...

هر بار از پله ها بالا میروم سر تا پایم را برانداز میکند... خانم اخموی صاحب دفتر را میگویم! ظاهر مذهبی و به شدت ژنده پوشش هیچ سنخیتی با ثروتی که به هم زده ندارد... اوایل به حرمت سن و سالش به او سلام میکردم اما از آنجایی که اصولا اعتقادی به پاسخ دادن نداشت حس کردم شاید این واژه را دوست ندارد این شد که دیگر سلام ندادم و بدون اینکه نگاهش کنم هر روز از کنارش عبور میکنم... امروز آمده بود دفتر و بخش مالی... دعوا و مرافعه که چرا شارژ ساختمان را جلو جلو پرداخت نمیکنید؟! نگاهی گذرا به او انداختم و گفتم باید دستور پرداخت باشد که بدهم...این گاو صندوق کنار من که یکسری عابر بانک پر از پول هم ضمیمه اش شده است نه برای پدرم است نه من سهمی در آن دارم بلکه مربوط به رئیس شرکت است! کلافه شد و یکباره گفت

خدا زلزله ای روی زمین ایجاد کند که فقط خانم ها را نابود کند... بیخود نبود که زمان پیغمبر دختران را زنده به گور میکردند ! به هر حال پیغمبر عقلش از من و شما بیشتر میرسید... دختران امروزی ننگ هستند...همه معتاد و سیگاری...

عادت ندارم با کسی بحث کنم... شخصیت من در دنیای حقیقی شاید فرسنگ ها با مجازی فاصله دارد... من از اینکه در چشمان کسی زل بزنم و با او دعوا کنم به شدت خجالت میکشم! برای همین ترجیح میدهم حق ام را بخورند و یک آب خنک هم رویش! اما من چیزی به کسی نگویم... این نه بزرگواری است و نه متانت فقط و فقط وحشت از برخورد با آدمهاست... اما نمیدانم چه شد و نفهمیدم چه کسی روی زبانم این لحن کوبنده را جاری کرد:

خانم اولا قبل از زمان پیامبر این کار را میکردند... امثال شما بودند و البته جاهل! که رسول خدا از جهل نجاتشان داد ... حتما این را هم نشنیده اید که پیامبر دست فاطمه ی زهرا را میبوسید و میفرمود پاره ی تن من است! ضمنا شما انقدر زبان تلخی دارید که هر روز صبح به امید اینکه دم در نایستاده باشید صدقه میدهم چون مطمئنا اگر آن صدقه را ندهم باید بعد از دیدن شما کفاره بدهم...! ضمنا یادتان که نرفته هم خودتان زن هستید و هم مادرتان ... یک چیز دیگه اینکه اگر خانم ها مواد میکشند دهها برابر آن آقایان هستند که مصرف کننده هستند... البته از کسی که فقط توی اتاقش نشسته و پول هایش را میشمارد توقع ندارم از وضع جامعه مطلع باشد!

نفهمیدم چه طور شد با زنی که از مادرم بزرگتر است اینطور صحبت کردم...آن هم زنی که به خاطر مال و مکنتش کل ساختمان جلویش لال هستند... هر روز سلامش میکنند و او با تکبر جواب نمیدهد... نفهمیدم چرا خجالت نکشیدم؟! چرا مثل هزاران بار قبل سرم را پایین ننداختم؟ چرا الکی به حرفش نخندیدم ... اما میدانم علی رغم اینکه حرفهای بدی زدم اما حس خوبی دارم...

+دلیل گفتن پاراگراف های اول این بود که ما... منظورم ما خانم هاست! بدترین رذالت های اخلاقی آقایان را تنها با این جمله که "مرد است و برای مردان اشکالی ندارد" میپذیریم.. اما کافیست خانمی نصف آن حرکات را مرتکب شود که انگ فاحشه را عمیقا روی پیکره ی آبرویش تحمل کند... حداقل در مورد هم جنس مظلوممان کمی منصف باشیم

+گاهی باید گفت هر چند خیلی تند!


برچسب: اما,دریغ,درد, نویسنده: آرین اکبری‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 3:41

صفحه بندی