هیچوقت مجری مورد علاقه ام نبود... آن زمان هایی که به ندرت تلویزیون ایران در خانه ی مان باز بود و قسمت هایی از تازه ها را با بی دقتی تمام دیده بودم عصبی هم میشدم که چرا باید فردی با این حجم از تپق، پایین بودن قدرت بیان و منفعل بودن مجری باشد مخصوصا که یکبار مصاحبه ی کاملش را با خانمی که فرزندش مرگ مغزی شده بود و اعضای بدنش را اهدا کرده بودند دیدم و "چه جالب" های بی ربطش در میان این مصاحبه ی تاثیر گذار واقعا وصله ی ناجور بود
ترم اول دانشگاه بودم که متوجه شدم هم خودش و هم خواهرش هم دانشگاهی ما هستند آن زمان ترم آخر بود اماخواهرش تازه وارد دانشگاه شده بود...این شاید اولین و تنها ترین پیوند و نقطه ی مشترک من با آزاده نامداری بود از بین برنامه هایی مثل غیر منتظره و مستند خانومی که شما باشی و... من فقط یکسری سوتی اینترنتی دیدم که دست به دست میشدند و نه حتی یک قسمت از هیچکدام آنها...
اما این را خوب یادم است که خیلی از دختران محجبه ی کلاس از او الگو میگرفتند، انگار لباس آزاده نامداری که به نظر من یک چادر عادی با دو تا آستین بود برای عده ای تبدیل به برند شده بود شاید هم تلفیق شال های رنگی اش برای آنهایی که تا آن روز خانم های محجبه را فقط مشکی دیدند جالب می آمد
اینها را گفتم که بگویم هیچوقت آزاده نامداری مجری مورد علاقه ام نبود... حتی به لحاظ شخصیتی هم دوستش نداشتم اما آن روزی که خسته از کار برگشتم و اولین پستی که در اینستاگرام دیدم عکسها و فیلمش بود به شدت غمگین شدم و غمگین تر اینکه در هر جمعی قرار گرفتم با شادی و افتخار از پخش آن فیلم ها یاد میشد... این مساحت نفرت از آزاده نامداری را نمیفهمم هرچند خودم هم هیچوقت هوادارش نبودم به همان نسبت نمیفهمم چرا از دست رفتن احتمالی شغل یک فرد تا به این درجه کسی را خوشحال میکند؟! هر چه بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که اشکال از ماست... از مایی که همیشه خشمگینیم و سراسر نفرت... مایی که یادمان ندادند برای حقوقمان بجنگیم و به راحتی نگذاریم مصادره اش کنند! این جامعه بیشتر از هرچیز توسری خوردن را به اسم متانت و نجابت اما در معنای "ضعف" به ما آموزش داد... یاد نگرفتیم اگر قانون حجاب اجباری را دوست نداریم تلاش کنیم که بر داشته شود، بلد نیستیم برای آنچه بیشترین شدت اثر را در زندگی مان دارد و کیفیتش را تحت الشعاع قرار میدهد اعتراض کنیم ، برای تورم، بیکاری، فقر و هزاران منشا فساد دیگر سر و صدا راه بیاندازیم نه برای فیلم بی حجاب یک مجری که هیچ کجای زندگی مان را مختل نمیکند، اشکال ما هستیم که از حقوق خرد و کلانمان به راحتی میگذریم چرا که ضعیف بار آمده ایم برای اینکه به ما نگفته اند که وقتی وارد اداره ای میشوی کارمند آنجا وظیفه دارد کار تو را انجام دهد و اساسا حقوق میگیرد برای چنین منظوری، بهمان سخت نگرفته اند که اگر جایی کم فروشی و گران فروشی دیدی باید حرف بزنی چون حق توست و باید گرفته شود و این فرهنگ چیزی جز بار سنگین حق کشی و به طبع آن عصبانیت بر گردن مردم نخواهد داشت به همین خاطر است که ما همیشه عصبانی هستیم چون لحظه به لحظه به حقوقمان تجاوز میشود و ما سکوت میکنیم در نتیجه خشممان را بر سر بی ربط ترین مسائل و اشخاص تخلیه میکنیم
نکته ی دیگر اینکه
اگر پوشش هیچ ربطی به اخذ مناصب و مشاغل نداشت دیگر هیچ فردی برای پوشیدن لباس خاصی محکوم به ریا نمیشد و برعکس هیچ ریاکاری برای دریافت جایگاهی بهتر مجبور به پوشیدن لباس خاصی نبود... بچه ی مدرسه ای بودم که به دختر چادری ها به خاطر حجابشان جایزه میدادند، راهنمایی شدم و دختر چادری ها به خاطر این پارچه ی سیاه محترم تر شمرده میشدند، دانشگاه رفتم و خانم چادری ها در نزد برخی اساتید عزیزتر بودند و این شد که وقتی خواستم چادر سرم کنم تا یک سال برای خیلی ها این علامت سوال مطرح شد که حتما کار دولتی پیدا کرده! و یا حتما به خاطر کسی این کار را میکند و حتما های دیگری که هیچکدامش حتمیت نداشت ... مقصر بی احترامی به حجاب افراد ریاکاری که به خاطر شغل و موقعیت سرش میکنند نیستند مقصر آن سیاستهای بی ربطی است که بین پوشش و لیاقت اولی را انتخاب میکند و بذر نفرت به آن پوشش را در جامعه میکارد ای کاش هیچکدام از موارد فوق در جامعه ی مان نبود... شاید در اینصورت دیگر هیچ فردی ناتوانی هایش را با چادر پر نمیکرد و هرکس شغلی داشت حقیقتا ثمره ی لیاقت هایش بود...
کاش میتوانستیم خودمان باشیم... خودمان قشنگتریم!
برچسب: آزاده,
نویسنده: آرین اکبریپور