نیمه ی مرداد
"مرداد" از همان ابتدایش برایم دوست داشتنی ترین ماه سال بود... آنقدر که این ماه را دوست داشتم نه ماه تولدم برایم عزیز بود و نه هیچ ماه دیگری... از همان بچگی قلب گرم تابستان محل تجمع تمام جشن ها و مهمانی هایمان بود... وقتی تولد پشت تولد باعث میشد به اندازه ی کل سال در این ماه قشنگ خوشحال باشیم... بعدها که بزرگتر شدم مرداد برایم تاریخ وقوع یک اتفاق خوب بود که هر سال تکرار میشد کمی بعدتر از آن این ماه قشنگ به من سهند را هدیه داد و با این هدیه ی عزیز موجب شد بیشتر از قبل خواستنی شود
اما از سال 91 نیمه ی مرداد... درست روز 15 ام آن برایم روزی خاص و تکرار نشدنی شد... روزی که شاید دحوالارض وجودم تلقی شود و هیچوقت فراموش نخواهم کرد 15 مرداد ماه 91 من چه طور تغییر کردم و پوست انداختم... حتی اگر از حادثه ای که در آن روز به وقوع پیوست هم بگویم، قادر نخواهم بود حجم احساساتم را در آن روز و بعد از آن توضیح دهم...
حالا دیگر از آن روزی که من دولت پاینده شدم! چیزی باقی نمانده است اما اگر "بم"، "رودبار" و "منجیل" یادشان رفت که روزی زمین برایشان خلاف عادت چرخید من هم یادم میرود که زندگی در آن روز با من چه کرد...
+بسیار زیاد بی ربط: چرا هنوز نتوانسته ام علاقه ی آدم ها و یا کلی تر از آن حسشان را به خودم خوب پیش بینی کنم؟! چرا توقع دارم که شخص خاصی باید حتما من را دوست داشته باشد و وقتی خلاف آن را میبینم شوکه میشوم؟! و یا اصلاتر چرا باید با آدمهایی که معلوم نیست احساس امروزشان به تو در صبح فردا به همین شکل باقی مانده باشد یا وارونه شود ارتباط دارم؟ چرا انقدر در مدیریت روابطم با آدم ها کندذهنم؟! چرا...؟؟!!