خرید بک لینک

نمیدانم درست است بگویم یا نه... اما به شدت به ظاهر اهمیت میدادم! ظاهر دیگران نه اما ظاهر خودم خیلی... هنوز مدرسه نمیرفتم که در جواب این سوال که بزرگ که شدی میخواهی چه کار کنی میگفتم دماغم رو عمل کنم! گونه هم بزارم... !!! اینها مال زمانی بود که هیچکدام از این عمل ها خیلی رایج نشده بود!

اگر بخواهم عقب تر بروم باید بگویم پدر و مادر من هر کدام ویژگی های خاصی در ظاهر داشتند مثلا خانواده ی پدری اکثرا قد بلند و اندام زیبایی داشتند اما از زیبایی ظاهر بهره ای ندارند نقطه ی مقابل خانواده ی مادری صورت زیبایی دارند اما قد متوسط و اندام های متوسط تر از قد دارند... بهترین حالت این بود که من اندام را از خانواده ی پدری و چهره را از مادری بگیرم اما... اما و اما درست برعکس شد! بدی قضیه هم متولد شدن "شبنم" دختر عمه ام که درست شبیه یک عروسک بود دقیقا یکسال بعد از تولد من بود... بدون شک در کل خانواده ی مادرم و پدرم زشت ترین بچه ی فامیل بودم و این چهره ی مزخرف روی دوستی هایم هم تاثیر میگذاشت مثلا واقعا کسی حاضر به دوستی با من نمیشد و توی فامیل اکثرا تنها بودم و خاطراتی در این زمینه دارم که واقعا شبیه روضه و نوحه است جالب اینجاست که پدر خدابیامرزم به شدت من را دوست داشت و ذوق من را میکرد و برای اینکه من کمی بیشتر مورد محبت خانواده قرار بگیرم یکسری کارها را یادم میداد که اگر صورت زیبایی ندارم آن کارها من را متمایز کند مثلا دو ساله بودم که 150 تا کلمه ی انگلیسی یادم داده بود و تقریبا پنج سالم نشده بود که میتوانستم به انگلیسی مکالمه کنم یا انقدر برایم نوار ویدیویی خردادیان را خریده بود که انواع و اقسام حرکات موزون را انجام میدادم و کافی بود جایی مهمان باشیم که از من بخواهم به صورت ام پی تری تمام قابلیت هایم را روی دایره بریزم ... اما به هر حال عقل مردم به چشمشان بود... اعتراف میکنم از داستان "جوجه اردک زشت" واقعا بدم میامد چرا که دقیقا همزاد پنداری میکردم با این اردک بخت برگشته و خلاصه اینکه من با این تفکرات بزرگ شدم... (بگم که متاسفانه از جمله آدم هایی هستم که به شدت شبیه بچگی ام مانده ام)

زمزمه ی عمل کردن متعدد روی صورت برای من از همان بچگی بود و آن زمان همه به این حرف میخندیدند تا زمانی سفت و محکم به مادرم گفتم 18 سالم که تمام شود اولین کاری که میکنم صورتم را میکوبم و از نو میسازم... هر چند مادر من از اساس با عمل زیبایی موافق نبود اما چون من سالها هر حرفی میزدم به این خواسته منتهی میشد مخالفت نمیکرد تا اینکه در آن دوران دو نفر از اعضای نزدیکمان جراحی زیبایی کردند و بسیار نا موفق بود تا جایی که یکی از آنها مجبور شد 3 بار این کار را تکرار کند... این مساله من را به شدت ترساند و به همین دلیل تا چند سال صحبت از جراحی نمیکردم ...

نمیخواهم حکایت این چند سال رابگویم این مقدمه چینی ها را کردم که از پنجشنبه ای که گذشت حرف بزنم

مادرم علی رغم همه ی مخالفت ها اما برای ساکت کردن من قبول کرده بود که با من بیاید... دکتر بالای سرم آمد و دید نه میترسم و نه رنگم پریده برای همین اولین جمله ای که گفت این بود: ماشاالله شیر زن! کاش همه ی مریض هامثل شما بودند... باید بگویم هیچوقت به اندازه ی آن روز مادرم ناراضی نبود و تمام عذاب وجدان من هم از همانجا نشات میگرفت

داروی بی حسی را زد و شروع کرد سوال کردن که درد دارم یا نه... صدایش را نامفهوم میشنیدم اما نمیدانم چه شد که ناگهان تشنج کردم و بیهوش شدم! یک ساعت بیهوش بودم ... یک ساعتی که میتوانست موجب مرگ من بشود... میخواستم در خلقت خدا دست ببرم و این بزرگترین حماقت بود سلامتی که بزرگترین هدیه ی خدا بود را به دست خودم نابود میکردم برای ظاهری که خواست خدا بود این چنین باشد... وقتی به هوش آمدم از همه چیز شرمنده بودم... بیشتر از هر چیز از خدا شرمنده بودم که سالها به جای شکرگزاری بابت تک تک نعمت هایی که من ارزانی کرده بود غر زدم و از ظاهرم شکایت کردم و تهدید گونه گفتم اگر تو خواسته ای که این صورت اینطور باشد من برخلاف خواست تو عوضش میکنم... از مادرم که یک ساعت تمام از شدت نگرانی تا مرز سکته رفت و آمد و از خودم که روزی از بی اهمیت بودن ظاهر و زیبایی باطن نوشتم اما چقدر به آن بی اعتقاد بودم و باز از خدا شرمنده ام که میتوانست جانم را بگیرد و آنطور که مستحق آن هستم تنبیه ام کند اما نشان داد که بسیار مهربان است...

من نتوانستم چهره ام را تغییر دهم... اما خوب به خاطر دارم که در راه برگشت دیگر حس نمیکردم صورتم را دوست ندارم و شاید دیگر هیچوقت این احساس را نکنم ...

پدرم با تمام سادگی اش آن زمان کاری کرد که شاید من باید خیلی زودتر از اینها سرلوحه ی زندگی ام میکردم... اینکه زیبایی ظاهر امری اکتسابی نیست اما میتوان خیلی چیزها را کسب کرد که تو را جذاب کند علم، آگاهی، رفتار خوب، اخلاق منحصر به فرد و... شاید اگر این سالها به جای غر زدن و تلاش کردن برای راضی کردن این و آن کمی اخلاقم را تغییر میدادم راه درست تری بود...

+ خدایا بابت همه چیز شکر...


برچسب: پشیمان, نویسنده: آرین اکبری‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 3:41

صفحه بندی