شوهر خاله ای دارم که بسیار مهربان است، آنقدر که این مرد نیکوکار است گاهی حس میکنم باید صفتی فراتر از نیکوکار برای توصیف کارهایش پیدا کنم، حساس، دلرحم و بی نهایت انسان دوست... همه را دوست دارد بدون اینکه دلیلی برای این دوست داشتن وجود داشته باشد همیشه بعد از مادرم بهترین هدایای زندگی ام را از او میگرفتم اولین دوچرخه ی، اولین سگا ( ایکس باکس زمان ما بود که خیلی ها یادشون نیست) و... برای همین شاید به اندازه ی دایی ام دوستش داشتم
در کنار همه ی خوبی هایش اما زبان تندی دارد، از روز اول هم همینطور بود... پیرو پست پایین و توصیف قیافه ام باید بگویم از جمله کسانی بود که به شدت ظاهر من را مسخره میکرد و توقع داشت من به این لحن تمسخر آمیز بخندم تند زبان است و این مساله خیلی آزار دهنده میشود... به دلیل محبت های بی دلیلش هیچکس جرات ندارد که حتی در مقابل حرفهایش ناراحت شود چه برسد به اینکه پاسخ بدهد ... اوایل به این دلیل که بزرگ خانواده است و به همه محبت دارد و این یکسال اخیر علاوه بر دلیل گفته شده به این خاطر که قلبش را عمل کرده و حساس شده
مجدد حرفی به من زد که بسیار به هم ریختم... بر طبق عادت هیچ چیز نگفتم اما آن روز بابت این ولایت مطلقه ی شوهر خاله! به مادرم شکایت کردم که چرا این همه سال هیچکس به او معترض نبوده و نیست...
مادرم باز مانند همیشه توجیه کرد که: تازگی عمل کرده... عمل سنگینی بوده حالا هم حساس شده..
نمیدانم چرا اینها را گفتم: مگه خاله مینو عمل نمیکرد؟ مگه از زیر گلو تا معده اش را نشکافته بودند؟ مگه 14 ساعت توی اتاق عمل نبود و همزمان ریه و قلبش رو عمل کردند؟ مگه شیمی درمانی های سنگین نمیکرد؟ مگه 40 جلسه زیر برق نرفت؟ پس چرا خوش اخلاق بود؟ چرا هر وقت نگاهش میکردی میخندید؟ چرا اخلاقش یک ذره عوض نشد... بغضم ترکید و آنقدر گریه کردم که نفسم بند آمد... چقدر خوشحال بودم که شوهر خاله ام این حرف را به من زده بود که به بهانه اش یکساعت برای خاله مینو و خوبی هایش گریه کنم... چرا انقدر خوب بود که نمیشود فراموشش کرد؟ چه طور داغش هنوز داغ است...
+ همیشه به اینکه دل به دل راه دارد شک داشتم تا روزهای اولی که خاله ام فوت شده بود تمام دوستانش، حتی آنهایی که هیچوقت همدیگر را ندیده بودیم من را در بین چندین دختر هم سن و سالم که در مجلس بودیم میشناختند شمارش دستم نیست که چند نفر همان روزها از من میپرسیدند نیلوفر تویی؟ و وقتی با تعجب از اینکه چه طور من را شناختند نگاهشان میکردم بغض میکردند و میگفتند: مینو خیلی دوستت داشت... خیلی در موردت صحبت میکرد ... الان که خودت را دیدیم فهمیدیم تو هم چقدر دوستش داشتی...دل به دل خیلی راه داشت ...
برچسب: بهانه,
نویسنده: آرین اکبریپور