کتاب دوست
نه شعر است و نه نثر ... مسجع است ... انگار کسی نشسته که زیبا ترین قافیه ها را برای پایان جملاتش پیدا کند... لف و نشر دارد البته خیلی از اشعار لف و نشر دارند ولی این یکی چیز دیگری است... قشنگتر از همه اینکه هر بار بازش میکنی با زبان خودت با تو صحبت میکند... در 20 سالگی ات با زبان یک 20 ساله و در 28 سالگی ات مثل یک 28 ساله هم زبانت میشود... میدانم خوب معرفی اش نکردند وگرنه حتما برای قبل از 20 سالگی هم جذابیت هایش کم نبود... جالب اینکه مادر بزرگ 80 ساله ات هم میتواند مخاطبش باشد... یک جاهایی دلداری ات می دهد و میگوید کسی هست که میبیند و میشنود ... یک جاهایی نصیحتت میکند که صبر کن که او با صابران است... جای دیگر امیدوارت میکند ...جای دیگری اما نهی ات میکند از آنچه تو را از اصل و ابتدایت دور میسازد...
وقتی میخوانی اش دوست داری فقط به دیگران نیکی کنی آنقدر که به هر بهانه ای در مورد نیکی و انفاق گفته است ... میدانی آخر گوینده اش کسی است که خلق ات کرده است تو را میشناسد، نگرانی هایت، خواسته هایت، ظلوم و جهول بودنت، اینکه فطرتت گاهی مثل خاک پست میشود و اینکه گاهی یادت میافتد روح خدا این خاک را باید کیمیا کرده باشد و همه ی اینهاست که حالت را خوب میکند بعد از خواندنش...
کاش فقط ماه رمضان ها بازش نمیکردیم...کاش!
برچسب:
نویسنده: آرین اکبریپور