+ هر کس در زندگی بابت چیزی شانس آورده است... کسی بابت وضع مالی خوبش، دیگری به دلیل کار ایده آلش، کسی به خاطر چهره ی جذابش و... شانس بزرگ زندگی من در کنار داشتن خانواده ای مهربان و بی نظیر دوستان نازنینم هستند... دوستان من چه آنهایی که با من صمیمی اند و هر روز هم صحبت همیم و گه گاه هم را میبینیم... چه آن هایی که گه گاه با هم صحبت میکنیم و چه آنهایی که سالی یک بار به هم میرسیم خوب، نه! عالی اند! انقدر که وقتی میخواهم بهترین ها را مثال بزنم برای هر بهترینی یک دوست به یادم می آید... و با جرات میگویم من هیچ دوست خوبی ندارم چون همه شان فراتر از واژه ی "خوب" هستند..
حوصله نداشتم! همین چند روز قبل بود که دربی لعنتی که اتفاقا هر سه گلش مربوط به نیمه ی اول بود را در دفتر دیده بودم دفتری که کل ساختمانش استقلالی بودند و با هر گل نعره ی مستانه سر میدادند! آن روز تا خانه از شدت عصبانیت دندانهایم را به هم فشار داده بودم... شاید به همین خاطر بود که فردایش وقتی با خورده فرمایشات مجدد رئیسم مواجه شدم برخلاف هزاران بار قبلی! با صدای بلند بهشان گفتم که دوباره کاری نمیکنم و بعد از آن هم فشارم افتاد و بیهوش شدم و آمبولانس آمد به استقبالم! امروز بعد از چند روز استراحت از خانه بیرون آمدم که دوباره به دفتر بروم... مواجه شدن با کسی که با او برخورد لفظی داشتم، آن هم برای من که بعد از هر قرن چنین برخوردهایی با کسی میکنم بسیار سخت بود... آهنگ شادی از نانسی عجرم در گوشم بود تا کمی فضای تلخ ذهنم را شیرین کند که ناگهان دیدمش... خودش بود... با همان جثه ی چند سال پیش، با همان سادگی چهره اش... درست کنار عابر بانک ایستاده بود... برای لحظاتی پرت شدم به سال 83!
شیطان ترین دختر کلاس بودم، از در و پنجره بالا میرفتم، آواز میخواندم و خوشحال بودم... هر معلمی که میخواست دختر خوشحال را در کلاس معرفی کند انگشت اشاره اش به سمت من میرفت! بی دغدغه و به شدت الکی خوش! او اما ساکت ترین ما بود... آرام یک گوشه ی اتاق مینشست و به مجنون بازی! های من لبخند می زد... نمیدانم چه شد که با هم دوست شدیم و چقدر صمیمی! حرفهای مشترک زیاد داشتیم اگر چه مشترکاتمان خیلی کم بود... شاید مثل یک پازل با حواشی متفاوت که یکدیگر را تکمیل میکنند... یادش به خیر روزی را که زیر باران تند بهاری حسابی دوش گرفتیم اما آنقدر حرف زده بودیم که یادمان رفت چقدر خیس شدیم، یادش به خیر که وقتی چند ساعت همدیگر را نمیدیدم به اندازه ی چند سال حرف برای گفتن داشتیم... آخ...یادش به خیر که او مشهد دانشگاه رفت و من تهران ماندم! او رفت و من تصور کردم هیچوقت بعد مسافت تاثیری بر یک دوستی قشنگ که ریشه در پاکترین دوران زندگی دارد نخواهد داشت اما غلط فکر میکردم... دور شدیم اما آنقدر محو از هم فاصله گرفتیم که هیچوقت نقطه ی آغاز این فاصله را نفهمیدم... فقط میدانم وقتی سال 91 برایش اس ام اس فرستادم و گفتم من نیلوفرم! با تعجب گفت کدام نیلوفر؟ من نیلوفر زیاد میشناسم... و یا وقتی که سال 95 متوجه شدم هنوز همان شماره ی وایبر را دارد و برایش مسیج دادم مثل یک غریبه ی خاکستری جوابم را داد...
تمام این فراز و فرودها در آن چند ثانیه رخ داد ... در ذهنم تمام اتفاقات بعد از قبولی در دانشگاهمان را کات زدم و با امید به قشنگترین روزهایمان به او سلام کردم... لبخندی زد و جوابم را داد... اینبار گرم تر از مسیج هایش! شاید چون ما آدمها برایمان سخت است وقتی در چشم طرف زل میزنیم با او روراست تر باشیم! شاید رتوش کردن شخصیت در این زمان ها بیشتر به کارمان میاید...شاید... شاید...!
آدرس اینستایش را گرفتم... چون میدانستم فاتحه ی دوستی ما همان زمان خوانده شده بود که راهمان از هم جدا شد ولی من دلم نمیخواست برایش سنگ قبر بسازم و بالای سرش بنشینم برعکس دلم میخواست از این دوستی یک عکس یادگاری داشته باشم و قابش کنم... دو هفته ای تحمل کرد و بی دلیل بلاکم کرد!
البته یک عده مهره ی مار دارند و من خر مهره... لبهایم را گاز میگیرم تا چشمانم آبرو داری کنند و نبارند! من از همان اولش هم چون چهره ی جالبی نداشتم کسی هم برای دوستی با من داوطلب نمیشد... هنوز یادم نمیرود خانم چیت ساز درست مثل همان سکانس فیلم پرنده ی کوچک خوشبختی دستان من را گرفت و به بچه ها گفت کی حاضره کنار نیلوفر بشینه؟! و هیچکس حاضر نشد! دیگر ادامه ندادم چون واقعا دلم نمیخواست برای این یکی هم زار بزنم....
ما عوض شده بودیم نه او دیگر همان دختر سابق مانده بود و نه من... ما فقط دو آدم متفاوت در یک دنیای جدید با گذشته ای نسبتا مشترک بودیم که در حال انقراض بود...
من به شدت آدم خاطره بازی هستم... آدم ها با همان کیفیتی که روزی به زندگی ام آمدند تثبیت شدند و در جای خودشان نقش آفرینی میکنند از ساحل همسایه ی دیوار به دیوارمان، تا سحر دوست صمیمی ام که یک روز در میان با او قهر بودم، تا شهرزاد دختر با نمکی که پدرش در محله مان هیئت داشت و هیچوقت به ما زنجیر نمیداد که بزنیم، تا مهسا با آن خنده های دلنشینش و میترا و تکه های بامزه اش و صبا و صمیمیت های عمیقش تا همه ی بچه های مدرسه ی فردوس مثل کیانا، رزیتا، مریم و مهتاب و بچه های مدرسه ی نیایش! تا تک تک بچه های دانشگاه شهید بهشتی و جو بی نظیرش و تمام هم دوره ای های دانشگاه علامه طباطبایی با آن جو خفه اش! برایم ماندند... سعیده هم یکی از این ها بود... من مطمئنا هر کدام مجموعه ی بالا را که ببینم خوشحال میشوم و با همان خوشحالی به سمتش میشتابم ... افسوس که همه ی آدم ها خاطره باز نیستند و شاید افسوس که من "هستم"
+ نوشتم و ثبتش هم کردم که یادم بماند گاهی باید بعضی ها را در قلبت دوست داشته باشی ... همین که قلبت را کثیف کرده اند کافیست×
برچسب:
نویسنده: آرین اکبریپور