کلیدت را نیاورده ای... انگار در درگیری های صبح امروز که بر سر مدرسه نرفتن با مادرت داشتی برداشتن کلید خودش را به دست فراموشی سپرد زنگ میزنی... یک بار... دوبار... سه بار... عصبانی میشوی و دستت را روی زنگ نگه میداری اما انگار هیچکس نیست که بازش کند ... دیوار خانه کوتاه است از تراس خانه تان که همواره در آن باز است به داخل میروی... و از اتاقت به پذیرایی... ته سیگاری در وسط خانه توجه ات را جلب میکند... بلافاصله میگویی مادرم که سیگاری نیست؟! کارگر خانه مان هم همینطور... پس این ته سیگار برای کیست؟! وارد پذیرایی میشوی و همان جایی که بدن تکه تکه شده ی مادرت که با یک ملحفه روی آن پوشانده شده افتاده است... او مادر توست... مادری که عاشقش بودی و فقط توانستی تا ابتدای نوجوانی او را داشته باشی... مادری که به ناحق و بر اثر جنون امتداد یافته ی یک زن دیگر این گونه تکه تکه شد... کسی که هزاران آرزو برای تو، برادرت و فرداهایتان داشت...
.
.
.
خشم و هیاهو را دیدم... اینبار برای دومین بار... و دلم سوخت برای پسرانی که یک روز از روزهای وحشی پاییزی مادرشان زیر دستان یک حیوان جان داد و آن ها تمام دوران نوجوانی شان را در دادگاهی که برای احقاق حق مادرشان تشکیل میشد گذراندند و بارها برایشان دیکته شد که چه بر سرشان آمد ... همان هایی که فاجعه ی زندگی شان تا مدت ها تیتر اول روزنامه ها بود و حالا بعد از گذشت این همه سال باز هم باید برایشان مرور شود...
فیلم خوش ساختی بود اما ارزشش را نداشت...
+ خیلی ها من جمله کارگردان این فیلم هر گونه شباهت داستان خشم وهیاهو را با ماجرای ناصر محمد خانی تکذیب کردند... هومن سیدی گفت آن شخصیت نه فوتبالیست بود و نه اسمش ناصر اما کافیست تنها یک بار مستند "کارت قرمز" و صحنه های دادگاه و صحبت های رد و بدل شده در آن را دید تا مطمئن شد ساختار اصلی فیلم همان داستان محمد خانی است...
برچسب:
نویسنده: آرین اکبریپور