خرید بک لینک

سال گذشته بود، وقتی پشت در استاد راهنما ساعت ها مینشستم که ایشان تشریف بیاورند و فصل هایی از پایان نامه را که آماده کرده ام ملاحظه کنند خیلی وقت ها دو سه ساعت منتظر استاد بودم و چون طبقه ی سوم، نه آنتن دهی خوبی داشت که از اینترنت گوشی برای چرخیدن در نت استفاده کرد و نه وای فای دانشگاه نفسش به آنجا قد می داد مجبور بودم برای پر کردن این ساعت ها کاری بکنم همان موقع به یکی از دوستانم گفتم که برایم رمان پی دی اف بفرستد و او هم فایلی در حدود 20 رمان که نمیدانم کدام هایش چاپ شده اند و کدام هایشان نه! برایم فرستاد اولین رمانی که خواندم نامش، آبنبات چوبی بود خلاصه ی داستان از این قرار بود که:

دختری جوان و بیوه، که همسر الکلی اش حسابی آزارش داده بود بعد از یک زندگی نافرجام به خانه ی مادری اش باز می گردد و در آنجا با انبوهی از مشکلات مواجه می شود. مادری بیمار، کرایه خانه ی عقب مانده، خواهر و برادر کوچکتر از خود که خرج و مخارج منحصر به خود را دارند و خرج خانه... آن ها به کل خانواده مقروض هستند و دیگر کسی حاضر نیست حتی یک ریال کمکشان کند... به همین دلیل قهرمان اصلی داستان که چهره ی زیبایی هم دارد تصمیم میگیرد سر کار برود اما هر جا که برای کار مراجعه می کند وقتی با بیوه و زیبا بودنش مواجه می شدند پیشنهادات بی شرمانه شان آغاز میشد... قهرمان داستان به هیچ وجه حاضر نیست تن به این پیشنهادات بدهد اما وقتی وضع خانواده و البته رضایت مادرش را میبیند تصمیم میگیرد صیغه ی یکی از این مدیران پولدار اما بی وجدان شود و به طور اتفاقی با یکی از آنها مواجه می شود که هم جوان است، هم زیبا و فوق العاده ثروتمند... آن جوان به قهرمان داستان می گوید که تو در واقع در استخدام من هستی، حاضر به پرداخت پولی بیشتر از سایرین به تو هستم اما از آنجایی که اعتمادی هم به تو ندارم باید مثل سایر کارمندان من، سفته امضا کنی و دختر مفلوک این شرط را در مقابل مبلغ بالای پیشنهاد شده قبول می کند... اما دقیقا بعد از محرمیت متوجه می شود که آن فرد در تنهایی و خلوت حیوان صفت می شود و او را به قصد کشت کتک می زند تا جاییکه دختر بارها زیر کتک های او از هوش میرود ولی در کمال تعجب همسرش میگوید که با اینکار لذت میبرد و نمیتواند خود را کنترل کند ترس از به اجرا گذاشتن سفته ها و آواره شدن خانواده اش مانع از هر اقدامی می شود... آن مرد به واسطه ی وضع مالی عالی و علاقه ای که در ضمن داستان کاملا مشخص است رسیدگی زیادی به خانواده ی دختر می کند به همین دلیل آن دختر حاضر به تمدید صیغه ی محرمیت با او می شود... اما زندگی با چنین شخص حیوان صفتی برایش سخت می شود این است که تصمیم می گیرد با یک مشاور صحبت کند و تازه آنجاست که متوجه می شود آن فرد حیوان صفت نیست بلکه فقط از یک بیماری رنج می برد "سادیسم"... مشاور به او عوامل ایجاد کننده ی سادیسم را می گوید و این دختر تصمیم می گیرد همسر خود را درمان کند... در این جریان متوجه می شود آن فرد زندگی سختی را گذرانده مادری خیانت کار که در مقابل چشمان فرزند کوچکش با مردان دیگر رابطه برقرار می کرده است و در نهایت او و پدرش را رها می کند و برای همیشه می رود و در نهایت پدر که هم عشقش را از دست داده و هم غرور و مردانگی اش زیر رادیکال رفته تمام عقده هایش را با کتک زدن های هر روزه ی بچه اش تخلیه می کند... آن دختر هیچوقت نتوانست همسرش را درمان کند چون او قبول نکرد بیمار است و نام بیماری اش سادیسم است... او همیشه تصور می کرد "سادیسم" نوعی فحاشی است و وقتی همسرش به او می گوید تو سادیسم داری و باید درمان کنی دارد او را تحقیر می کند... سادیسم او در مرحله ی حادی قرار داشت که تنها با دخالت روان پزشک قابل درمان و جلو گیری از پیشروی بود اما افسوس که او همواره فکر می کرد "سادیسم" یک فحش است!

این رمان که به قول نویسنده اش، برگرفته از یک ماجرای واقعی بود سعی می کرد خواننده ای که هیچ اطلاعی نسبت به بیماری "سادیسم" ندارد و شاید خیلی از مواقع سادیسم برایش نوعی فحاشی برای کوچک کردن طرف مقابل است را با آن آشنا کند.

سادیسم بیماری آزار رساندن( جسمی، روحی، جنسی و مادی ) به دیگران برای رسیدن به لذت است که مانند غالب بیماری ها شدت و ضعف دارد و میتواند از ابتدایی ترین سطوح تا پیشرفته ترین حالت وجود داشته باشد که سوژه ی داستان یکی از نمونه های نسبتا پیشرفته ی سادیسم بود... طبق نتایج یک تحقیق حدود 65 تا 70 درصد مردم سادیسم پنهان دارن که معمولا اجازه ی بروزش را نمیدهند و برای همین کسی متوجه این بیماری نمیشود، این بیماری زمانی مشخص میشود که وارد مرحله ی نسبتا حادی شود و مثل سایر بیماری های روانی با درجاتی از انکار همراه است و ...

+ در آینده ان شاالله بیشتر در موردش توضیح میدم...

برچسب: نویسنده: آرین اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 7:02

صفحه بندی