خرید بک لینک

باز زیر چشمی به المیرا نگاهی انداخت... امروز هم یک مانتوی دیگر تنش کرده بود! این یکی حتی از آن دیروزی هم گرانتر به نظر میرسید ... سری تکان داد و در دلش از خود سپاسگزار شد که تا آن روز پاک دامن و عفیف باقی مانده است و برای یک مانتو و یا یک گوشی آیفون 7 تن به هر هرزگی نداده... نیشخندی زد و گفت درست مثل المیرا...

شراره که منتظر زمانی بود که بی کار شود به سراغش آمد و گفت: دیدی مرضیه؟! المیرا رو میگم...!! معلوم نیست این ماه چقدر خودش رو فروخته که اینطوری شیک و پیک شده... و هر دو ریز خندیدند... مرضیه نگاهی به شراره کرد... چقدر زرد و رنگ و رو رفته بود! دیگر شکش به یقین تبدیل شد که دخترک حتما علاوه بر سیگارهایی که پشت هم میکشد چیز دیگری را هم چاشنی اش می کند شوهرش راست میگفت که شراره حتما "عملی" است!صدای شراره افکارش را از هم پاشید: راستی از خواهرت چه خبر؟ خونه پیدا کرد؟

داغ دلش تازه شد: معلومه که نع! بابای بی غیرتم هم که از وقتی انداختتش بیرون نزاشته حداقل اثاثش رو ببره خونه... میگه جای زن بیوه اینجا نیست!

شراره سری تکان داد و دور شد... صدای زنگ در خانم آقای رئیس را خوب میشناخت... همیشه دوبار پشت هم زنگ میزد دست پاچه شد... هیچ از این زن دهاتی که علی رغم ثروت میلیونی همسرش مثل فالگیرهای توی پارک لباس می پوشید لذت نمیبرد... دوباره حتما برای فضولی آمده... البته انقدر گند اخلاق و مزخرفه که پسرش هم باهاشون قهره و نوه اش رو نمیاره ببینن... اینها رو شراره که مادرش دوست صمیمی خانم آقای رئیس بود تعریف میکرد... به خودش آمد و خانم "ایراندوست" را مقابلش دید: سلام خانم ایراندوست! خوش اومدین... قدمتون روی چشم ما... وای همیشه به آقای رئیس میگم که همسرتون واقعا خوشتیپ و صد البته خوش قیافه است... هزار ماشاالله شبیه گوگوش هستین...

خانم رئیس که از تعریف ها مسرور بود به اتاق شراره رفت که باز اخبار دست اولش را به او بدهد... شراره حال کسی را داشت که میخواهد مهمترین اخبار مملکت را به سمع و نظر خانم آقای رئیس برساند: آره خاله! المیرا که از دیگه رسما فاحشه شده! تو رو خدا دیدین سر و شکلش رو؟! به نظرت با این حقوق کارمندی میتونه اینطوری بگرده؟!

- معلومه که نه... دختره ی فاسد! بلاخره این بدبخت(اشاره به مرضیه) تونست یه سر و سامون به خواهرش بده (میخندد)

شراره نگاه شیطنت آمیزی می کند و میگوید: نه بابا... این مرضیه که ننه بابا گداست! اگه شما خودش و شوهرش رو نمیاوردین اینجا به یه نون و نوایی نمیرسوندین الان خودشونم تو کوچه از گرسنگی میمردن

- خب معلومه... چیکار کنیم دیگه دلمون واسه همنوعمون میسوزه... اما دستمون نمک نداره... انقدر که مهربونیم بازم نامهربونی میبینیم... چی بگم !

شراره که باز حس فضولی گریبانش را گرفته بود گفت: راستی از نوید (پسرتان) خبری نشد؟

- نه شراره جون... راستی یه اتفاق دیگه هم افتاده...

و خانم ایراندوست میگوید و شراره میشنود و مثل غده ی سرطانی در همه جا منتشر می کند....!!! غافل از اینکه عکس العمل حرفها و قضاوت هایش به سوی خودش بر میگردد...

چه زیبا گفته اند که:

اين جهان كوه است و فعل ما ندا
سوي ما آيد نداها را صدا
فعل تو كان زايد از جان و تنت
همچو فرزندي بگيرد دامنت
پس تو را هر غم كه پيش آيد ز درد
بر كسي تهمت منه، بر خويش گرد
فعل تست اين غصه هاي دم به دم
اين بود معناي قَد جَفٌَ القَلَم!

+ ماجرا کاملا حقیقی و تنها اسم ها مستعار است!

+ سرمان را از زندگی دیگران بیرون کنیم... لطفا!

برچسب: نویسنده: آرین اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 7:00

صفحه بندی